چشم‌عسلی

پرسيد: با چشم‌هاي عسلي هم مي‌شه چشم‌غرّه رفت؟ لبم را كج كردم و گفتم: اِي... چرا كه نه؟ اما مثل اينكه شك كرده‌باشم با ترديد گفتم: راستشو بخواي چشم‌غرّه رفتن با چشماي عسلي زياد خوب از كار درنمياد. نه اينكه نشه؛ ولي خُب كم كسي پيدا مي‌شه كه از چشم‌غرّه‌ با چشماي عسلي حساب ببره. بيشتر شبيه يه شوخيه.

    مي‌دوني، چشماي عسلي آدم رو اغلب ياد شيريني و عشق و صبحانه و از اين‌جور چيزا ميندازه. مثلاً خودِ من، اصلاً فكرش رو نمي‌تونم بكنم كه از دو تا پياله‌ی كوچولوي عسل حساب ببرم. از كجا معلوم وقتي باهاش چشم‌غرّه برن تازه خوردني‌تر نشه؟ فكرشو بكن! مثل اينه كه بخواي با يه زنبق كوهي بكوبي توي سر يك گراز و انتظار داشته‌باشي اونو بيهوش كني! مي‌بيني! حتّي تصورّش هم وقت تلف كردنه.

    مكثي كردم و گفتم: امّا دروغ چرا؟ خيلي‌ها هستن كه توي اين دنيا آرزو دارن دو تا چشم عسلي داشتن و همه‌ی دنيا رو از وسط دو تا گولّه‌ی عسل مي‌ديدن. توي يه كتاب خوندم كه خليج‌نشين‌هاي قديم عقيده داشتن اون‌هايي كه چشم عسلي دارن كمتر گريه مي‌كنن. نه اينكه نتونن، ولي مي‌گن شگون نداره. گريه كردن با اون چشما يه‌جور ناشُكريه، بركت رو از زندگي مي‌بره. حالا فكرشو بكن! با اين وصف يه آدم كج‌سليقه پيدا بشه‌ و بخواد با اين دو تا تيله‌ی عسلي چشم‌غرّه بره. حالا براي كي و چراش با خودشه.

    ابرو بالا انداختم و با لبخند معني‌داري پرسيدم: نگفتي چي شده كه اينو پرسيدي؟ راستشو بگو! كي قراره براي كي چشم‌غرّه بره؟

    سرش را پايين گرفته‌بود و معلوم بود بيش‌از اينكه به حرف‌هاي من گوش كند فكرش را روي چيزي كه نمي‌شد حدس زد متمركز كرده‌است. حالت نگاهش خيلي فلاكت‌بار بود، طوري‌كه انگار همين الآن‌هاست كه گريه‌اش بگيرد.

    همين‌طور كه داشتم براندازش مي‌كردم  براي اينكه فضا را عوض كنم قيافه‌اي جدّي به خود گرفتم و درحالي‌كه انگشتم را در هوا تكان مي‌دادم صدايم را كلفت كردم و گفتم: هركي بخواد با چشماي عسلي به من چشم‌غرّه بره چشاشو از كاسه درمي‌آرم و ميندازم تو الكل! حاليت شد؟

    با تعجب سرش را بالا گرفت و با ذوقي كه مملو از احتياط بود پرسيد: واقعاً؟ يعني شما تو خونه الكل دارين؟! ببينم، مي‌تونم خواهش كنم اين دو تا رو هم بندازي كنارش. و بعد دست كرد و پاكتي رو به دستم داد كه توي اون دو تا گولّه‌ی لزج قل مي‌خورد.

«حسن قريبي 4/9/85»

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگانبانو

ببخشيد آقای قريبی ولی جور ديگه ای نمی تونم منظورمو برسونم: داستانای خفن و خطرناک می نويسيد ها... فکر ما خواننده ها رو هم بکنين لطفا... ياد اون داستانتون افتادم که اخرشم می گفت من نکشتمش به خدا!

فاطمه

هر کار کردم نتونستم جلو خودمو بگيرم که دوباره کامنت نذارم اون قسمت زنبق کوهی و بيهوش شدن گرازه خيلی باحال بود...

kamand

سلام دوست من خوبی وبلاگت عالی اگه دوس داشتی به منم سر بزن ممنون ميشم من لينکت کردم اگه شما هم بکنی ممنون ميشم

Hoo

سلام

noxious

سلام اق دايی اگه لايق ميدونی لينکم کن

محمد جواد

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام يه خواهش: ميشه به جای((مطمئنم دست خالی نمیری)) بنويسی((يه پسر غيرقابل پيش بينی)) خيلي خيلی ممنونم

رويش

منم چند تايی دارم اما چراالکل کاشتمشون تو باعچه جاشون آلوچه سبز شد و هر سال آلوچه عسلی ميخوريم