سنگی و... پنجره

 غرض به روز کردن بود ببخشید اگر شاید تکراری باشد.

 

 

سنگی و دست کودک و نفرین پنجره

سنگی که دور بود از آئین پنجره

 

چشمان خیس کودک و بغضی که خیره بود

در چشم بی تفاوت و سنگین پنجره

 

آنجا هنوز جای کف دست مادر است

دستی که بود در پی تزئین پنجره

 

هرروز صبح کیف و کتاب و چه خوب بود

ذکر دعای مادر و آمین پنجره

 

مادر ولی چه زود از آن سو کنار رفت

او ماند و خاطرات نخستین پنجره

×××

بابا نشسته است کنار زن جوان

سنگی و دست کودک و نفرین پنجره

/ 7 نظر / 26 بازدید
بی امان

سلام سنگی ودست کودک ونفرین پنجره! شعر زیباومانایتان آیینه روحم شد. خورشید امید همیشه روشنی راهتان. پایدار بمانید.

احسان پرسا

سلام آقاي رديف هاي زاينده و قافيه هاي پاينده .. مثل هميشه غزل هات نفسمو حبس مي کنه

حبیب محمدزاده

سلام صفحات گرامافون با سه شعر شروع شد منتظر نقد و نظر ارزشمند شما هستم

علی

سلام.یاد شبی افتادم که از زیر گذر رد میشدم دیر وقت بود صدای شما إمحمدرضا وحسین میآمدریگی به پنجره زدم ووقتی پشت پنجره امدی ودر تاریکی نشناختی خواندم:صدای پای کسی در فضای کوچه دمید /کسی که را به جایی نبرده تا امشب.وحقیقتا آن پنجره که ق بش نگاه خیره ای را قاب میگرفت با این پنجره به قول وادقانیها کلی توفیر دارد .بعدا درباره حرفهای آنشب خواهم نوشت.فضا گاهی تعریف کار زندان را میگیرد با این تفاوت که آنجا پدر وپسر و مادر کنار هم بودند:کنار میله های سبز زندان /زنی در فکر فردا ایستاد ست/و :کنار نعش مردی کودکی بود /....... اما اینجا بین آنها یک جدایی سیاه افتاده .آن فضا برای تنفس امثال من بهتر بود .خوشحالم هنوز شعر در قریبی.زندگی میکند و با غریب نیست.یا حق

بی امان

سلام به غزل تازه ای مهمان شوید. مانا باشید.

Hoo

[گل]