برهمن گفت در اين روستا چه بسيارند مردان و زناني كه مي دانند و می نویسند و مي خوانند و براي هم مي گويند. واگر چه ايشان را در فن سخن بلاغتي به هم رسيده است ، اما موافقت ايشان بر قول دل است و از قفاي خويش غافل.
وايشان جمعيتي باشند كه ايام را در اتاقي گرم و تاريك گرد هم نشسته اند و همجنان از خود مي گويند و خود مي شنوند و بي خبر از آن كه در آن سوي ديوار چه مي گذرد.و امثال ايشان حكايت «آن شب » باشد. چوپان گفت : چگونه باشد آن . گفت: ...
(چوپان نامه –باب اول)

آن شب...


شب بود و آن شب يك نفر انگار در مي زد
ما گرم صجبت او ولي ناچار در مي زد
باران به خشم از ابر هاي سرد مي باريد
او خيس و خسته زير اين آوار در مي زد
ما گرچه « ما » بوديم اما ترس هم « ترس » است
آيا كه بود آن سو كه ناهنجار در مي زد
كم كم صداي مشت ها چون پتك مي پيچيد
يك لحظه پنداري در و ديوار در مي زد
ما همچنان مبهوت در اندوه بي خوابي
او همچنان بي وقفه با اصرار در مي زد
.........
آن شب گذشت و صبح فردا ما فقط گفتيم :
ديشب شبي بود و كسي انگار در مي زد

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Farhangestan

در را گشود و ديد بر کوهی ز برف و يخ يک «آدمی» بودست دیشب کو که در ميزد!

Farhangestan

در را گشود و ديد بر کوهی ز برف و يخ// يک «آدمی» بودست دیشب کو که در ميزد!

سيامك

آقای قریبی عزیز سلام ! لذت وافر بردم . چقدر ساده و روان! شاد باشيد

پیمان

سلام. زیبا و بامعنا... خوش باشی و سربلند...بدرود

فري

سلام.اول اينكه هر وقت خواستي در خدمتيم كوچيكتم هستم....اين از اين. غزلت را هم كلي حال كردم.خيلي معركه بود،من موندم هنوز.....چند روزه فقط با غزلهاي تو حال ميكنم. ايوالله

sh.pegah

سلام. خوش آمدی خوشحال ميشوم در ضمن غزلهايت انگار چيزی تازه دارند! قربانت شين.

hamed

با سلام و خسته نباشی . فوق العاده بود. خيلی قشنگ . کاش می فهميديم که چه کسی در ميزد. کاش....... موفق باشی. حامد

مژگان بانو

سلام به شدت لذت بردم. خسته نباشيد! در می زنند انگار اينجا هم!

کرگدن

سلام وخيلی چاکريم رفقای فری و مرتضی دوستای ما هم هستن شرمنده که کمی دير اومدم ولی عوضش کل وبلاگتو يه بار خوندم غزلا محشر بودن فدات.

شوريده

حسن جان سلام. خيلی قشنگ و لطيف بود. موفق و پاينده باشی