فقط برگشته‌بودم زیر گاز را خاموش کنم

 

هنوز به خروجی شهر نرسیده بودم که شک کردم زیر گاز را خاموش کرده‌ام یا نه؟ نا‌خودآگاه از آینه به پشت سرم نگاهی انداختم و مسیرم را مرور کردم. مدتی با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم با یادآوری آنچه گذشت خودم را راضی کنم که همه چیز روبراه است. داشتم قانع می‌شدم که یاد دو هفته پیش افتادم که نزدیک بود به خاطر یک حواس‌پرتی جزئی جهزیة زنم را دود کنم بفرستم هوا. حالا خوب بود فقط زیر قابلمه ته گرفته‌بود و زنم آن طور آبروریزی راه انداخت. نگاهی به آینه بغل انداختم، سرعت را کم کردم و از همان‌جا دور زدم تا برگردم و یک بار دیگر زیر گاز را نگاه کنم.

شهر خلوت شده‌بود و از همه طرف دود بلند شده‌بود.آخرین دسته‌های مردم با سواری و کامیون و موتورسیکلت و حتی تراکتور شهر را ترک می‌کردند. به میدان سوم که رسیدم صدای انفجاری مرا میخ‌کوب کرد. این‌بار صدا از بقیه نزدیک‌تر بود و انگار گلولة توپ بیخ گوشم منفجر شده‌بود. ماشین را رها کردم و از کنار دیوار با احتیاط به طرف خانه به راه افتادم. هنوز به مغازة سیم‌پیچی سرکوچه نرسیده‌بودم که لولة تانکی از دیوار خانة همسایة روبرو بیرون زد. تا خواستم به خودم  بیایم چشم باز کردم و خودم را در بیمارستان صحرایی اردوگاه موقت اسرای جنگی ارتش پنجم دشمن دیدم.

سال‌ها گذشته‌است و از آن ماجرا تنها خاطرة بدی که به‌خاطر دارم این است که هر وقت به ادارة باز‌جویی می‌رفتم تنها جوابی که می‌دادم این بود که من فقط برگشته‌بودم زیر گاز را خاموش کنم، ولی از قیافه‌هاشان معلوم بود که هیچ‌کدامشان باور نکرده‌بودند که آدم این‌قدر حواس‌پرت باشد که یادش برود زیر گاز را خاموش کرده یا نه؟

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
خالی خالی

یادمه اون روزهای آخر جنگ بخیر - روزی که عراق به جزیره فاو حمله کرده بود و آمریکا هم از هوا وارد جنگ می شد همه بچه داشتند فرار می کردند یک بسیجی میانسالی بود که بچه ها عمو علی صداش می کردند مسئول انبار بود در حین فرار یه دفعه برگشت و گفت یادش رفته درب انبار را قفل کنه و باید برگرده هرچی بچه های دیگه گفتند دیونه دیگه قفل می خواد چیکار الان تمام نیروهای عراق انبار و خالی کردند قبول نکرد و رفت و رفت که رفت .... ولی یادت باشه با این نوشته ها فقط دل آدما را یه دفعه خالی می کنی - خالی خالی

چوپان

عزیز من که با عنوان خالی خالی برایم پیغام گذاشتی اگر باز هم مسیرت به این طرف‌ها خورد می خواستم اعتراف کنم که پیام تو از نوشته من به مراتب زیباتر بود به خصوص که مرا یاد یکی از بچه‌هایی انداختی که در همان عقب نشینی از فاو اسلحه‌ی همرزمش را برداشته بود که نصیب دشمن نشود اسمش مصطفی بود. به رسم قدردانی به او یک چفیه دادند. الان نمی دانم اون کلاشینکفی که از دست دشمن نجات داد نصیب چه کسی شده‌است ولی از مصطفی که در همان روز شیمیایی شده خبر دارم که الان در یک زیر زمین پنجاه متری مستاجری می‌کند و از قیافه‌اش پیداست که پشیمان نیست از اینکه به خاطر یک کلاشینکف دست دوم سال‌هاست با عواقب گاز خردل و ... دست و پنجه خورد می‌کند. باز هم ممنون

آدمک

این هم بخشی از هویت جنگ است که باید با چشمی سالم به اون نگاه کرد، اگرچه، شاید همین حرف‌ها هم برای کسانی که تعریفی شخصی از هویت دارند، بی‌هویتی محض باشد. دستت درد نکنه آقا... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

فاطمه

آخ از این دفاع مقدس ...دس ...دس ...دس...[نیشخند] و از این دفاعیات مقدس تر!! وااای این دیگه کیه؟!!! زد چشمای ی طرف رو تو چشم عسلی درآورد چیزی نگفتیم تو جنون موقعیت قتل اون یارو رو گردن گرفت باز سکوت کردیم زد دختر مردم رو تو گناهکار اصلی کشت بازم هیچ چی نگفتیم تو دیدار به قیامت زرتی خودکشی کرد باز دندون رو جیگر گذاشتیم دیگه این حرکتشو واقعا حتی با منطق کرانک هم درک نمی کنم. راستی اون خاطراتی که تعریف کردید مال کسانی بود که برای جنگ رفته بودن برای اونا واقعا حرکتای خاص و قهرمانانه زدن تو جبهه از خیلی چیزا مهمتر بوده اما این یارو و خاموش کردن گاز ... مرسی به خصوص پاراگراف دوم که خیلی زنده بود (مغازه ی سیم پیچی رو از کجات درآوردی؟)

خالی خالی

سلام - نمی خواستم دوباره وارد این وبلاگ بشم ناخواسته اومدم و گفتم هر پیغامی یک بقول معرف پسغامی داره این بود که اومدم ببینم چی نوشتی - از اینکه احترام گذاشتی و جوابی دادی که باز منو یاد همرزمان شهید و مجروح و شیمیائی ام انداختی ممنون فقط در جواب یک شعر بمناسبت شهادت حضرت زهرا (س) توی روزهائی که مصادف با آزاد سازی خرمشهر زیباست برات می نویسم البته نمی دونم شاعرش کیه با عرض معذرت : عشق یعنی دل سپردن در الست -از می وصل الهی مست مست عشق یعنی ذکر ناموس خدا -یا علی گفتن به زیر دست و پا عشق یعنی جلوه صبر خدا -شرم ایوب نبی از مرتضی عشق یعنی صبر در هنگام خشم -عشق یعنی جای سیلی روی چشم عشق بر دلها شهادت می دهد -عشق بر غمها حلاوت می دهد عشق بر دل داده فرمان می دهد -عاشق جان داده را جان می دهد عشق باعث شد که دل سامان گرفت -پشت درب خانه زهرا جان گرفت عشق یعنی صحبت بی واهمه -عشق یعنی انقلاب فاطمه عشق یعنی عشق ناب فاطمه -بیت الاحزان خراب فاطمه عشق یعنی صحبت بی واهمه -حیدر دربند پیش فاطمه آنکه خود مرد دلیر جنگ بود -دستگیر فرقه ای صد رنگ بود- ببخشید چون جا نیست بقیه اش بماند برای بعد

خالی خالی

با سلام - اگه دیر شد ببخشید این هم ادامه شعر عشق .... عشق یعنی عاشقی در تار و پود - گردش دستار با دست کبود عشق یعنی گریه های حیدری - دختری دنبال نعش مادری عشق یعنی قلب چون آئینه ای - جای میخ در به روی سینه ای عشق یعنی انتظار منتظر - سینه ای مجروح از مسمار در عشق یعنی طاعت جان آفرین - رد خون سینه بر روی زمین

انصاری

بعدازسلام وبازسلام وسپس سلام... بایک غزل تورامن چشم درراهم

توئی که نمی شناختمت

جناب چوپان سلام - من دنبال یه چوپان دروغگو می گشتم که به وبلاگ شما رسیدم نه اینکه بگم شما خدای نا کرده دروغگو هستید اینه که چند روز تمام نوشته های شما را خواندم از بعضی هاش لذت بردم و بعضی هم واقعا مزخرف بود ببیخشد که رک و صریح حرف می زنم - تمام یادداشت ها را هم خواندم لابد میگی خیلی بیکاری که این همه وقت نشستی و یادداشت خوندی - به هر حال یادداشت های یک نفر نظر منو جلب کرد و دائم فکر می کردم که اون کیه که توی همه نوشته های شما یاد داشت گذاشته به اسم آدمک - و در همه اونها هم شما را رئیس - چاکریم مخلصیم خطاب کرده - خیل طالب شدم بدونم اون کیه و چه رابطه ای با شما داره - یک نفر هم با شما خیلی کل کل کرده که شما فقط جوابش را داده بودی و یادداشتهایش را هم حذف کرده بودی اون هم برام سوال شد که کی بوده و هست که هم شما و هم دوستان شما در حمایت از شما بهش توپیده بودید اون هم برام جالب بود اگه دوست داشتی جوابم را بدی برامی پیغام خصوصی بگذار تا ادرس وبم و ایمیل خودم را برات بفرستم خصوصی تر راجع خودمونو نو شته ها حرف بزنیم -

چوپان

سلام عزیزی که نمی‌شناسمت- ممنون که زحمت کشیدی . اول که درباره دروغگو و راستگو بودنم خودم هم هنوز به نتیجه ای نرسیده‌ام دوم که از صراحت لهجه ات درباره مزخرف بودن بعضی کارهایم نیاز به ببخشید نیست احتمالا برخی از کارهایی که شما از خواندنش لذت بردید برای بعضی دیگر مزخرف و همان مزخرفها برای برخی دیگ لذت بخش بوده‌اند این دموکراسی ادبی است خود من هم از همه آثار شاعرانی که دوستشان دارم لذت نمی برم ولی این احتمال را می‌دهم که کسانی باشند که با آنها حال کنند و این حق طبیعی هر خواننده است. سوم اینکه آدمک عزیز از دوستان دیرینه شاعر و صاحب وبلاگ آدمک کوچه تاریک غزل و نیز کتابی به همین نام است وی کارشناس ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی هستند آقای آدمک یا مرتضی قاسمی از ویراستاران برجسته کشور با کارنامه ای ارزنده به شمار می‌آیند که از حسن قضا با بنده همکار هستند و لقب رئیس اصطلاحی است که در اداره جماعت به شوخی و جدی به بنده اطلاق می‌کنند فکر کنم اگر دهه بیست بود بجای سلام رئیس می‌نوشت سلام لوطی یا معادل آن در دهه شصت می شد سلام سید. چهارم آن بزرگواری که به زعم جنابعالی با بنده کل کل می‌کرد ( بقیه در پیام بعدی)

چوپان

تا جایی که کار با منطق پیش می‌رفت گپ و گفتی داشتیم اما وقتی حرف به جایی کشید که از پاسخ دادن به آن محصولی حاصل نمی‌شد قطع این مرحله کردیم. به هرحال بنده هنوز آنقدر وارسته نیستم که حرف های رکیک را تحمل کنم. قربانت.