اين سايه ها

... چوپان را جمعيت خاطر از كف برفت. آهي كشيد و برهمن را گفت: برافواه و زبان هاست كه هر گاه جماعت را ميل به كاري درافتد به اتفاق از آن نيك برآيند چندانكه كاوه ضحاك را به همد لي با جماعت ازاورنك سعايت به زير اندر آورد .پس چگونه است كه اين چنين بي خبر از هم افتاده اند و اصحاب معرفت به نشخوار واگويه هاي خويش روزگار مي گذرانند . .برهمن گفت : بر ايشان خرده روا ست برآنكه همواره در كارها ناتمامند.چونانكه در كتابت هر داستان، ديباچه را نبشته اند وما بعد آن را به قلم تقدير سپرده اند .چنانكه در مثال ما چه دانيم كه همان جماعتي كه با كاوه همدلي كردند و آفريدون را بر تخت نشاندند . پس از اندي با او چه كردند؟
اما در باب اصحاب معرفت ،.بر آنان نيز دلتنگيم كه هر چه مردم را فروتر ديدند البته خود را فراتر يافتند و جاي آن كه ديگران را به خود رسانند چندان فاصله برآوردند كه نه آنكه همدلي بل همزباني را نيز بر نتافتند. وامثال همراهان ايشان حكايت آن« سايه ها» باشد. چوپان پرسيد : كدام است آن ؟ برهمن گفت:.....
(چوپان نامه باب پنجم)

اين سايه ها

رفتند وآمدند و همان جا نشسته اند
اين سايه ها كه آ ن طرف ما نشسته اند
در زير نور كهنهء يك شمع نيمه سوز
ظاهر شدند و بر كف شن ها نشسته اند
ارواح مرده اند كه توبيخ مي شوند
از ياد رفته اند كه تنها نشسته اند
آنان كه ايستادنشان با شكوه بود
در اضطراب روز مبادا نشسته اند
فرسوده مي شوند يقين در مسير باد
اين سنگواره ها كه سراپا نشسته اند
ما را براي ما به قضاوت نشانده اند
خود را براي خود به تماشا نشسته اند
آنان قفط به خاطر يك صبح بي دريغ
آنا ن قفط به خاطر فردا نشسته اند

/ 8 نظر / 9 بازدید
adamak

عرض سلام داريم آقا. اين يکی هم قشنگ بود. بترکه چشم حسود....تا بعد...

mehdi

سلام آقاي قريبی فرجی هستم ۱- کاشان کی می آيی هر موقع آمدی ۴۰ جلد از کتابت را بياور ۲-راستی کتاب من چاپ شدوچشمهای توباران ۳- سلام دانيال را برسان

فري

سلام عزيز خيلي قشنگ بود.......مخلصيم

سيد علي ميرافضلي

سلام چوپان! دو سه روزی که ما در اينترنت نبوديم شما خيلی با حال بوديد! شعر و نثر هر دو زيبا بود. پايدار و آن لاين باشی!

hamed

سلام و خسته نباشيد... ممنون از اين شعر قشنگ..... سرکی بزن

مژگان بانو

سلام همسايه گرامی! چوپان نامه شما کی چاپ می شود تا بخريم؟ لذت بردم. خسته نباشيد.

زيبا

سلام ۸۳۹ ممنون

کرگدن

سلام و خيلی مخلصيم ... مرتضی برایم تعريف چوپان نامه را کرده بود ... چند روز پيش به دوستی که خودش هم بد غزل نمی گويد گفتم اگر غزل دلی و عاشقانه محشر خواستی برو غزل معاصر و آدمک اما اگر دلت هوای غزل حرف دار کولاک کرد برو پيش چوپان ...فدای شما .