ايستاده است...

با سلام به عزيزان چوپان ...

غزلي از مچموعه (به ناكجايي اين جاده ها)


نگهبان آن طرف ها ايستاده است
كمي خواب است اما ايستاده است
و پشت ميله هاي سرد سلول
ندامت سخت تنها ايستاده است
در اين سو كودكي با بغض سنگين
و در آن سوي بابا ايستاده است
كنار نرده هاي سبز زندان
زني در فكرفردا ايستاده ايت
اگر چه او كويري درد دارد
ولي تا پاي دريا ايستاده است
اميدي هست در اين بي پناهي ؟!
عدالت هيچ آيا ايستاده است؟!
سحر ديدند چوب دار قانون
بدون هيچ پروا ايسناده است
×××××
كنار نعش مردي كودكي بود
نگهبان آن طرف ها ايستاده است

/ 10 نظر / 10 بازدید
adamak

سلام آقا!... دمت گرم! همين جور به اين ملت حال بده ديگه!...

سيد علي ميرافضلي

سلام آقای قريبی. وصف شما را در وبلاگ غزل معاصر خواندم و ديدم که چقدر غافل بوده‌ام. حضور امثال شما وبگرديهای مرا غنی می‌کند. شما از معدود کسانی هستيد که غزل را نو و استوار می‌گوييد. من مشتری دايمی شما خواهم بود و به ديگران هم توصيه ميکنم که از خواندن غزلهای شما غافل نشوند. ظاهرا کتابتان هم چاپ شده ولی اسم و رسم و محل نشرش و ناشرش را نمي‌دانم. اگر خبر بدهيد حتما چند نسخه‌ای از آن برای خودم و بچه‌های رفسنجان خواهم خريد. دستتان در نوشتن غزل ناتوان مباد!

امير

سلام. من باز هم اومدم. باز هم زيبا بود...

مژگان بانو

سلام و خسته نباشيد جناب! شعرهايتان به تلخی حقايق جامعه است و به شيرينی عسلهای ساوالان! دستتان درد نکند!

علی

سلام همشون قشنگ بودن موفق باشی

فري

سلام .خيلي مخلصيم. درباره شعرهات چيزي نمي گم چون واقعآ معركه اند، همه جوره در خدمتم.....باوركن

nasrin

سلام . خيلی عالی بود . با خوندنش دلم لرزيد . اميدی هست در اين بی پناهی؟! عدالت هيچ آيا ايستاده است ؟! واقعا که خيلی خوب و زيبا نوشتين . فعلا تا بعد .