بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

اشاره :
با تشكر از آدمك عزيز كه در مدت كسالت من چراغ اين صفحه را روشن نگاه داشتند و با تشكر از احوال پرسي دوستان خوبم . عرض شود كه هنوز بعد از سي سال و اندي من و اين « قلب» نتوانسته ايم با هم كنار بياييم .
يك روز صداي اضافي از آن در مي آيد يك روز دهليز چپش چپ مي كند و يك روز هم اكسيژن نمي گيرد و ما را راهي سي سي يو مي كند و ... نمي دانم شايد من زيادي از آن كار كشيده ام . به هر حال بالا خره يكي از همين روز ها يكي از ما از رو خواهد رفت !!!!

این مطلب را پیش از بیمارستان نوشته بودم که فرصت ارسالش دست نداد.
باسلام.
اول از همه چيز از دوستاني كه فرصت نشد به زيارتشان بروم عذر خواهي مي كنم .
1- مجيد كاشاني عزيز پيغام گذاشته بود و من چند بار سعي كردم بروم وراه نداد.
2- فري خوبم گفته است جاي نقاد خالي بوده .كه من اين ادعا را همان اول مطلب قبلي رد كرده ام .
3- سيامك عزيز! سعادتي دست داد وايشان همراه با بچه هاي خوب هفت سنگ به نمايشگاه كتاب آمدند كه ما از آن بي بهره مانديم . ولي از نظرات خوبشان در اين وبلاگ استفاده مي شود.
4- كرگدن خيلي جدي از من عاشقانه مي خواهد كه مي گويم اي به چشم !!ولي يادت باشد خودت خواستي.
5- دوست عزيزم مسلم فدايي درد مشترك دارند كه به نكاتي از نظرات ايشان اشاره خواهد شد.
6- مسيح عزيزهم معتقد كه در اين وانفسا گير ندهيم و بگذاريم هركس هر چه دلش مي خواهد بگويد . از كجا معلوم كه مخاطب عام داشته باشند . كه جاي تامل دارد.
7- با تشكر از همه دوستان خوبم .

ادامه حرف هاي قبلي :
نكته خوبي كه سيامك عزيز اشاره كرده بود آن بود كه گاهي دو شاعر وقتي در باره يك موضوع ميگويند
درك تفاوت اين دو نگاه مي تواند زيبا باشد البته با اين شرط كه خلاقيت فداي مد گراي نشود . در تاييد اين نظر مي توان گفت: هيچ موضوع و واژه اي براي شاعر يا نويسنده اي انحصاري نيست و بهترين استفاده از
واژه حق بهترين شاعر است به عبارتي واژه ها مانند هنر پيشه هايي هستند كه در يك شعر؛ به كارگرداني شاعر ايفاي نقش مي كنند . اين قدرت كارگردان است كه بهترين بازي را از كلمه بگيرد . اما صحبت از آنجاست كه براي مثال اگر داريوش مهرجويي ، هامون را از« خسرو شكيبايي» بيرون مي كشد و شكيبايي را شكيبايي مي كند قرار نيست« حميد هامون » همه جا تكرار شود واين بدان معني است كه كارگردان فيلم « عاشقانه» نمي بايست گمان كند كه مي تواند همان نقش را از او بگيرد.كه با اين انگيزه به خطا رفته است كه رفت و نتيجه اش راهم ديد . دقيقا در شعر نيز واژه و حتي موضوع همين كار كرد را دارد. با اين تفاوت كه در دنياي سينما بازيگر حق انتخاب دارد اگر فيلم نامه به مذاقش خوش نيامد ولي كلمه اين حق را ندارد و در واقع مسئوليت واژه با شاعر يا نويسنده است صحبت از دسته از شاعراني است كه به صرف خوش نشستن يك واژه در شعر ويا دل چسب بودن موضوعي كه شاعري با تجربيات خاص خودش سروده است خود را مجبور مي كنند كه ازآن بهره ببرند كه نمي برند . وآنهايي مقبوليت مي يابند كه همانطور كه سيامك گفته با نگاهي متمايز در صدد توسعه ء و خلاقيت كاركرد معنايي يك واژه باشند ويا به يك موضوع از دوربين هاي مختلف نگاه كنند . بهترين نتيجه گيري از اين بحث را مي توان پس از خواندن شعر هاي « مردي كه روبروي تو سيگار مي كشد » كه فري عزيز طراحي آن را به عهده داشت مشاهده كرد .
از بحث دور نشويم يكي ازآسيب هايي كه اين تكرار ها به شعر امروز زده است در مورد تشخص زباني شاعر است . و لآن به اين معني است كه در شعر معاصر بخصوص غزل كمتر كساني را مي توانيم بيابيم كه داراي تشخص زباني باشند . چند سال پيش در يكي از محافل دوستانه به يكي از عزيزان به شوخي گفتم عيب شما اين است كه اگرتوافق كنيد و شعرهايتان را با هم عوض كنيد هيچ اتفاقي نمي افتد . شعري كه يك خانم نيشابوري مي خواند تفاوت آنچناني با شعر يك آقا از نائيين ندارد و حتي كار به جايي رسيده است كه لحني كه براي خواندن انتخاب مي كنند تقريبا شبيه است . ( براي اطلاع بيشتر رجوع شود به هر انجمن ادبي كه دوست داريد.) مطمئنم عزيزاني كه در اين انجمن ها هستند با من موافقند كه حتي نوع خواندن شعر ها هم يك جور شده است كه اين را ديگر واقعا نمي دانم عيب است يا حسن ؟
اگر شعري از سعدي يا شاملو يا اخوان وفروغ را مي شنويم و ذهنمان به آن سمت و سو ها مي رود مفهوم آن اين است كه فروغ به زبان مشخص با گرايش هاي زنانه خود دست يازيده است يا سهراب بازبان شعر وبا لهجهء خودش سخن مي گويد ،
براي مثال آن داستان ساختگي معروف سعدي و فردوسي را ياد آور مي شوم كه همه شنيده ايد :
سعدي در بيتي گفته بود : خدا كشتي آنجا كه خواهد برد/ اگر نا خدا جامه بر تن درد
وچنانكه گفته اند فردوسي شبانه به خواب سعدي مي آيد مي گويد اگر من بجاي تو بودم مي گفتم:
برد كشتي آنجا كه خواهد خداي/ اگر جامه بر تن درد ناخداي
اين تفاوت لهجه خراساني و عراقي است . بقيه اش را دوستان بگويند...

******
يك عاشقانه قديمي به خاطر كرگدن
كوچه

سكوت و شب ، همه جا مانده بي صدا امشب
ومن نشسته در آغاز ما جرا امشب

صداي پاي كسي در فضاي كوچه دميد
كسي كه راه به جايي نبرده تا امشب

قرار بود بيايد مسافري از دور!
قراربود بيايد ولي چرا امشب؟

دوباره آمده تا كوچه هاي دلتنگي
كه باز تازه كند خاطرات را امشب

نشسته خيره نگاهش به قاب پنجره اي
كه نيست چشم كسي پشت شيشه ها امشب

مسير كوچه پر از وهم و اين غريبه پير
دلش هواي كسي دارد آشنا امشب

كسي نيامد و او رفت و شب هنوز شب است
و من رسيده به پايان ما جرا امشب
×××××


اين دريا...

... و طوفان اتفاق افتاد ، كشتي ماند و اقيانوس
« شب تاريك و بيم موج و» كشتي بان بي فانوس
يكي مي گفت: اين دريا ... يكي مي گفت: بيهوده است
يكي فرياد زد: خشكي ... يكي آرام گفت: افسوس
و اما« پشت دريا ها» ، يقين شهري است رؤيايي
اگر رقتند با رؤيا ، اگر ماندند در كابوس
«خدا با ماست» اين را« ناخدا» مي گفت: پي درپي !!
اگر چه سخت درمانده است ، اگر چه همچنان مايوس
كبوتر نه، كلاغي نه، و حتي برگي از زيتون
همه مردند بي احساس ، همه مردند نامحسوس
هوايي شاعرانه شرشر باران و رعد وبرق
وكشتي خفته بود آرام در اعماق اقيانوس ...

/ 44 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pandora

سلام وبلاگ بسيار زيبايی دارين براتون آرزوی سلامتی و بهبودی می کنم به من هم سر بزنيد

سبزئی

آقای قريبی سلام/ممنون که سر زديد بازهم تشريف بياوريد /شما من را ديده ايد شب تولد امام حسن همراه مهدی در شب شعر دانشگاه پزشکی / لينک ما فراموش /مشتاق ديدار

محسن اشتياقي

حسن جون سلام. اين مطالبی که تو گفتی و بقيه گفتند ( و من هم موافقم ) بخش اعظم موضوع را تشکيل ميدهد ولی توجه کنيم که اين تشخص زبانی برای آنهايی است که در اين راه استخوان خرد کرده اند. اين توقع زيادی است که بخواهيم هر کسی از گرد راه رسيد برای خودش زبان منحصر بفردی پيدا کند. ببين اگر بخواهيم به اين موضوع دقيق تر نگاه کنيم بايد بگوئيم که : در همه هنرها اول راه بايد تقليد کرد تا راه و چاه را خوب شناخت. به تعبير ديگر : // تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟! // اما مشکل اينجاست که بعضی ها که دغدغهء اصلییشان این نیست و (شاید) بصورت تفننی و عشقی شعر میگن ( یا مثل من از خونشون قهر میکنن و شعر میگن!!!!) در این مرحله باقی میمونند.

محسن اشتياقي

اين از اين! ضمن اينکه از لحاظ آماری هم که به موضوع نگاه کنی می بينی که الان يه چيزی حدود صدهزار و دوازده تا (!!) شاعر داریم و اگر بخواهيم به همين ميزان زبان شعری خاص داشته باشيم که واويلاست!! اينجوری ميشه که بعضی طفلک ها برای اينکه زبون شعری خاص خودشون رو پيدا کنن از اون ور پشت بون می افتند! به خاطر دارم که يک خانمی تو يکی از کنگره ها اينطوری از اون ور پشت بون افتاد که : // هيچ کس .... احساس مرا پيدا نکرد!! // شايد شنيده باشيد! ببين اين بحث ما رو به کجا برد!! حالا يک نکته ديگه: راستش بعضی از دوستان که با شعر و سبک هم آشنا هستند هم ممکنه که شعر هم رو نشناسند!! مسابقه غزل معاصر حرف من رو تائيد ميکنه!! من خودم فکر می کردم شعر مسلم و ضیاء قاسمی رو از ميون ۳۳ شعر پيدا می کنم. ولی زهی خيال باطل!! از قرار معلوم شعر مسلم ( که آخرش به من حتی درگوشی هم نگفت) اينقدر اشتباه چاپی و تایپی داشته که زرشک !!

محسن اشتياقي

راست و حسينی بگين ببينم نظر شما چيه؟ خود شما - حسن جون - تونستی شعر رفقات که فکر ميکنی از تشخص زبانی برخوردارند رو پيدا کنی؟ حاشيه نرو!! بگذريم! راستی حسن جون اگر کسی ازت لينک نخواد بهش نميدی؟!! از اينکه اين بحث رو راه انداختی سپاس. بعدا بازم درين باره حرف می زنيم. فدات تا بعد.

ترانهء شرقی

چوپان عزيز سلام! يه فضولي مي خواستم بكنم! راجع به شاعران اين خطهء شاعر خيز و اينكه نه تنها شعر كه در هرزاويه اي از اين دست(هنر به هر مفهومي , هر انتخابي درزندگي روزمره ,حتي لباسي كه آدما مي پوشن, حتي رنگي كه براي هر چيزي انتخاب مي كنن) داراي اين بلاي تقليده پس جاي تعجب نيست اگه مي بيني حتي شعر ها رو هم به يك شكل مي خونن!حتي اگه به اين موج جديد شعر معاصر كه گاهي حتي به شعر بودن اون شك هست نگاه كني منظورمو بهتر مي فهمي! همه يه جور حرف مي زنن! انگار فقط حروف جا به جا شده و اسم شاعر تغيير كرده!

ترانهء شرقی

انگار همه سوار يه كشتي مشتركند و محكوم به يك شكل فكر كردن! اگر بخواي تغيير كني از در عقب مي اندازنت تو آب!!!!! اينكه دليلش چيه قصه اش درازه! شايد براي اينكه زياد تو زحمت نيافتيم پنجره رو بسته ايم و به همين كه داريم خشنوديم!ولي...

ترانهء شرقی

كاش به قول حميد مصدق پنجره رو باز كنيم كه بهاران آمد كه خجسته گل به گلستان آمد و ما سبز برگان همه دنيا را نشمرديم هنوز!( كه البته سبز برگان همهء دنيا كه سهله سبز برگان جلوي خونمون رو هم هنوز نشمرده ايم!)

كرگدن

دوباره سلام ... حسن جان خوبی ؟ ... زمان شب شعر مشخص شد : دوشنبه ساعت دوازده دانشکده علوم اجتماعی ( پل گیشا )... بازم هر جور راحتی اصلا اصرار نمی کنم... اگه نيومدی مرتضی رو مجبور می کنم يه غزلم از تو بخونه !!!

باقری

سلام.مسطار به روز است با سودای جان