مرد مرده

تقدیم به کسی که می شناختمش


مرد مرده


گلوله آمد و شب رفت و مرد بي جان بود
و پيكرش كه در آن سوي جنگ پنهان بود
كسي نيامد و او ماند و استخوان هايش
كسي نيامد و ناچارمرد ميدان بود
و مرد مرده خودش ! خود به خود مروري كرد
چه سال هاست كه مهمان اين بيابان بود
لبي نداشت ، ولي زير لب به خود بد گفت
دلي نداشت ، ولي در دلش پشيمان بود
به خنده طعنه زد و با خودش به حسرت گفت:
( مرا بسود و فرو ريخت هرچه دندان بود)
هنوز مزه ي ريواس را به خاطر داشت
هنوز منتظر هفت سين و قرآن بود
وهمسرش،... كه هميشه بلند مي خنديد
ودخترش ،... كه در او عشوه ي فراوان بود
(و مرد مرده خودش ! خود به خود مروري كرد
چه سال هاست كه مهمان اين بيابان بود)
سگي گرسنه كه بو مي كشيد و مي آمد!
و يك كلاغ كه در آن طرف هراسان بود!

/ 10 نظر / 9 بازدید
فري

سلام .آقا خيلي مخاصيم،امروز ميخواستم ازت شعر هم بزنم ولي كتابت يادم رفته بود. هر بار دستتو تو كيسه ميكني و يه شاهكار در مياري ايوالله ،خيلي خوشم اومد.

مژگان بانو

سلام همسايه گرامی! تصوير های زيبايی هستند. قبلی ها را نیز تا آنجا که صفحه اجازه می داد خواندم و لذت بردم. دست آقا فری درد نکند با معرفی شما. از همسايگی با شاعری توانا خرسندم. منتظر اشعار بعدی تان هستم. سربلند باشيد.

سيامك

سلام من يكي كه فعلا در غزلهايتان و زيبايي هاشان غوطه ورم وقتي حسابي سر بيرون آوردم و نفسي چاق شد ، بيشتر خواهم نوشت ! راستي فقط من باب فضولي !! بيت آخر اين غزل زيبا را نمي شود با قافيه اي چفت تر آورد تا پايان بندي قويتر باشد ؟‌مثلا شتابان يا ...؟ به گمانم هراسان خيلي از لحاظ معنايي ...! بگذريم گفتم كه فعلا غوطه ورم در زيباييها . تا بعد ! شاد باشيد

adamak

مخلصيم آقا! بابا اين ملت حق دارن که ميان اين جا و هيچی نمی گن! تازه فهميدم قضيه چيه: پاشونو که اين جا ميذارن جادرجا کفشون می بره و نطقشون کور می شه!!!!!!!!! ایوالله خیلی باحاله...تا بعد....

امير

سلام. آقا من ميخوام از همين الآن يه قراري بذارم باهاتون. و اون اينه كه هر وقت من اومدم اينجا و هيچي نگفتم يعني عالي! مثل همين الان!

مسيح

عالي بود. فقط بين تمام واژه‌هاي شعرت، «عشوه‌ي فراوان» توي ذوق مي‌زد، در مقابل «گلوله» كه شعر با آن آغاز شده بود و انتظاري ديگر در ذهن مي‌آفريد.

nasrin

سلام . خيلی عالی بود . دستتون درد نکنه . من که خيلی خوشم اومد . فعلا تا بعد .

MOHAJER

زيبا بود خيلی ... دوباره خسته از اين کوره راه ... دست می شويم و اندکی --- پای گرم خويش را در آب واره ی خنک زمان ... بهار می آيد و من خواهم رفت ... مرا بهار هنوز مانده سالی ... و مرگ قريب تر ... دلم را آنجا زير آن بوته ی نور اگر دفن می کنی ... سکوت را بشکن و مخزن واژه ها را در باد رها ... دوباره خسته ام ... پلکهايم سنگين --- به گمانم موسم مرگ من می رسد آرام ... آرام ... .............. هومن ...

aramesh

تمام نوشته هايتان بوی غم ميده!