صعود




صبح بود و سه مرد مي رفتند
تا سكوت غريب كوهستان
من يكي از همان سه تن بودم
در فراز و نشيب كوهستان

گرچه در ابتداي پيمودن
صخره ها را سترگ مي ديديم
باز اما به نسبت مردم
خويشتن را بزرگ مي ديديم

جاده باريك و زير پاها مان
برف هشدار داد و خش خش كرد
گاه گاهي نه آنچنان جدي
ليز خورديم و كوه ريزش كرد

تا رسيديم بر گذرگاهي
كه از آن قله خوب پيدا بود
ايستاديم و آرزو كرديم
نقطه اوج ما همين جا بود

مرد اول سبك ترو آرام
كوله افكند و گفت از حالا
راه اين است بعد از آن ديديم
كفش را كند و رفت تا بالا

من كه آن روز دومي بودم
مثل او كوله بار افكندم
راه باريك بود و من سنگين
ناگهان بين سنگ ها ماندم

صخره دردست و زير پاهايم
مرگ درعمق دره مي خنديد
با دهان گرسنه اش انگار
گرگ پيري به بره مي خنديد

مرد سوم هنوز پايين بود
شاهد يك صعود و يك ماندن
با نگاهي پر از ملامت و من ...
آه سخت است فكر جان كندن

***
شب رسيد و سه مرد برگشتند
از سكوت غريب كوهستان
من يكي از همان سه تن بودم
در فراز ونشيب كوهستان

/ 36 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كودک

درود...جناب چوپان (حسن عزيز..)بايد عرض کنم شعر از بيان محتوايي نسبتا خوبی برخوردار بود...ولی برای مثال در ششمين قسمت اين شعر کمی ناهمخوانی با ماوقع شعر ملاحظه نمودم البته از لحاظ وزنی...در ضمن سبک اين شعر را هم نفهميدم اين سبک در سبکهای اشعار کلاسيک تعريف نشده...زيرا بی شک ميدانيد که چهارپاره نخواهد بود...پس بايد گفت نوعی نوآوری فرموديد در اشعار کلاسيک...و نيز بايد گفت مرحبا به اين جسارت ستودنی...موفق باشيد...ياعلی.

آدمك

سلام...من هستم! پس خستهام...پس خوابم مياد....راستی چرا نمی نويسی؟..........

kargadan

سلام ... خوبی حسن جان ؟ چه خبر ؟ اين چهارمين باره که اين صفحه رو باز می کنم و صعود رو می خونم ... بعد از اينکه مرتضی گفت يه داستان واقعيه بيشتر حال می کنم باهاش ....... راستی دانيالو از طرف من ماچ کردی ؟!! فدای تو .

غزل امروز

سلام آقا.اومديم براي چاق سلامتي.شاد باشي.

Farhang

سلام بر استاد٬ چوپان عزيز. ترسيدم بابا! خوب شد عاقبت بخير شد بالاخره. دو نکته. يکی اينکه کاش اخرين داستان رو می کرديد که شما هم يکی از انها بوديد. دوم اينکه چند هفته پيش داستان اين سخره نورد کانادايی را شنيديد؟ اين که گفتم ترسيدم دليلش اين بود که اول فکر کردم داستان اونه که به شعر کشيديد. اين بنده خدا از گروه عقب می مونه بعد يه سنگ چند تنی می افته رو دستش و نمی تونه دستش را در بياره بعد از ۴۸ ساعت تنها راه موجود را انتخاب می کنه! باوسايل ابتدايی که همراه داشته دست خودش را از بالای ارنج قطع می کنه و خودش را نجات می ده!! ميدونم که چوپان اين موضوع را اگه بخواد زيبا تر از همه کس به تصوير می کشه. اينطور نيست چوپان؟

ساده دل

سلام بر حسن قريبي عزيز ! همه شعرهاي جديد زيبا بودند مخصوصا اين آخري و به همين ترتيب ... راستي من با خوندن وبلاگت به فکر فرو رفتم که نکند من هم دارم استعداد آشپزيمو تلف ميکنم ولي بيخيال من بلدم املت درست کنم که !

خون

من هم همان بند ۷ !

سه شنبه

دستتان درد نکند عالی بود .به ما هم سر بزن

مهران

چقدر عالی بود! لذت بردم، بسیار زیاد.