غیراز خدا هیچ کس نبود

یکی بود یکی نبود زیرگنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک روز یک نفر که تا آخر قصه معلوم نشد کی بود رفت وساعت ها در خانهء مردم را زد ولی با تعجب دید از میان این همه خانه هیچ کس در را باز نکرد . اگر چه  مدتی طول کشید تا باور کند که غیر از خدا هیچ کس نیست ولی با این حال هنوز امید داشت وهمچنان  با حوصله در تک تک خانه ها را می زد. تا اینکه در یک تحول روحی ؛ ناگهان پیش خودش گفت شک ندارم غیر از خدا هیچ کس نیست (اگر چه معلوم نبود آن خانه ها را چه کسی  ساخته است). به هر حال تا پاسی از روز هیچ کس در را باز نکرد و او ناچار همان  اطراف دراز کشید (البته دراز کشیدنش را باستان شناسان از روی بررسی فسیل های به جامانده از ستون فقراتش حدس زده اند.)
این ماجرا تا مدت ها از کم اهمیت ترین حوادث تاریخ به شمار می آمد تا اینکه این اواخر یک هفته نامه محلی چاپ نپال در مقاله ای در این باره نوشت : "کسی که معلوم نیست چه کسی بوده  میلیون ها سال پیش درروزی که ظاهرا بر اساس کتیبه های موجود آن روز همان روزی بوده است که مردم برای استقبال از آدم و حوا به سریلانکا رفته بودند بی مقدمه در خانه های مردم را زده است و چون کسی در را باز نکرده است بلافاصله حکم بر این کرده است که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنا براین او خلقت را زیر سوال برده و کافر است و باید در یک دادگاه ذیصلاح و با حضور شهود محاکمه شود .اما این همه مشکل نیست اشکال اساسی در آن است که متهم دستی در نویسندگی داشته است و نامبرده( گرچه هیچ کس نامش را نمی داند) همان است که اولین بار"غیرازخدا هیچ کس نبود" را در سنت ادبی ما آورده است. این مقاله تا مدت ها در محافل مذهبی جنجال به پا کرد تا اینکه  یک اسکیموی ستاره شناس با آزمایش DNA به این نتیجه رسید که نباید با این مسائل شوخی کرد. اگر چه هیچ کس نمی داند او چه کسی بود ولی تاریخ این آرامش را مدیون اوست . امان از آن شب برفی .
 

 

 

قمار

 

همین که خواست بخندد، کف اتاق افتاد

و کل قصه در این بیت اتفاق افتاد

 

چه نا مه ها که دوباره مرور شد آن شب

چه نامه ها که سرانجام در اجاق افتاد

 

به طعنه گفت:" کجا رفت عشق دریایی"

دلی که دست تو دادم به باتلاق افتاد

 

چه شد که راه جداشد ، چه شد که برگشتی

چه شد که برسر ما سایهء نفاق افتاد

 

عجب قمار غریبی، قبول باید کرد

دوباره جفت نیامد ، دوباره طاق افتاد

 

ویک فلزی نوک تیز و... چند ساعت بعد

همان که اول قصه ، کف اتاق افتاد


 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 39 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارش

سلام.ميگويند انروز ادم به خانه امد در زد حوا گفت کيه؟ گفت مرگه کيه مگه غير از من و تو کسی ديگر هم هست!!!!!!به هر حال از نظم و نثرت خوشدل شدم.بدرود

مصطفی جوادی

سلام .بابت لینکها از تو و مرتضی ممنونم .سلام برسان میدونی !خیلی دلم گرفته

پریا کشفی

درو بر شما....نزديک بامداد و يک غزل ناب....چه شبی است امشب...

بوتيمار

سلام ......خوبيد بزرگوار............چه خبرا ...............شما همراه دوستان نيومديد شمال ......عروسی ياغی؟................اقا قصد مزاحمت نداشتم هم دلتنگی و هم عرض ادب و ارادت باعث اين مزاحمت شد............پايدار باشيد

بوتيمار

يادم رفت بگم دانی کوچولو رو از طرف عمو بوتی ببوس.......راستی ديگه فکر کنم بزرگ شده.........الهی عمو براش بميره پايدار باشه

elaheh

خيلی از وب لاگتون خوشم اومد خوب بود موفق باشيد

نسيم

دوست عزيز سلام.چند ماهي ميشود كه من با شما آشنا شده ام واين هم نظر من درباره شما و نوشته هاتان:گوهر پاك تو از مدحت ما مستغني است............ فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند.

kashanak

سلام .به سبک قناد زاده بخوان .آقا ی قريبی می خوان آپ کنن صلوات برفست

jahan/جهان

سلام جناب قريبی .. ديروز سلام وعليکی بود و بس .. امروز همان نيز نمانده .... ما تحمل نکنيم ار تو روا ميداری .......... شاد زی