چوپان دروغگو

چوپان فرياد زد: گرگ آمد... گرگ آمد... اما هيچ كس از جايش تكان نخورد. پدر ها آنقدر گرفتار كار و زندگي بودند كه يا صدايي نشنيدند ويا پيش خودشان گفتند تا بخواهيم حجره را ببنديم واين مسير را برويم ببينيم چه خبر است دست كم دوازده سيزده تا مشتري را از دست داده ايم. تازه مگر ما حريف گرگ مي شويم . از آن طرف، به هر حال گرگ ها هم آدم هستند و گرسنه مي شوند فوقش چند تا گوسفند مي گيرند و مي روند پي كارشان و دوباره سرگرم كار شدند. از آن طرف زنهايشان هم آن قدردر گير اثبات حقوق تساوي بين مرد و زن بودند كه با شنيدن صداي چوپان اولين آرزويي كه به ذهنشان رسيد اين بود كه اي كاش ماده گرگي به گله زده باشد وباعث شده با شد مرد ها بيشتر روي زن ها حساب كنندو پاك يادشان رفت كه گرگ ها گوسفند نر و ماده نمي شناسند. اما در اين ميان فقط بچه ها بودند كه با شنيدن صداي چوپان ذوق كردند و هورا كشيدند ودر حالي كه به كوچه ريختند يك صدا فرياد زدند: آهاي آهاي چوپان درغگو... چوپان دروغگو ....

شب

شب بود -اگر شب بود -، دلتنگ ترين شب بود
فرداي فرو رفتن ، فرداي همين شب بود
تاريك - اگر پلكي ، بيهوده به هم مي خورد
گفتند ببين ، ديديم ، معناي« ببين» شب بود !!
گفتند نمي بينيد ؟ نور است كه مي بارد
ديديم هوا شب بود ، ديديم زمين شب بود
رفتند ... نمي دانيم ، ماندند ... نمي دانيم
آن سوي اگر ترديد ، اين سوي يقين شب بود
گفتند چراغي را ، دي شيخ به روز افروخت
ما قصهء آن روزيم، روزي كه چنين شب بود

/ 25 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

سلام حسن جان غزلت مثل هميشه کولاک بود اما راستش با چوپان دروغگو زياد حال نکردم ... دلمون واسه دیدنت تنگ شده اگه چهار شنبه تو هم باشی خوب میشه ....

نسـريــن

سلام جناب قريبی ! خوبين ؟ شرمنده که دير اومدم ! داستان رو خيلی خوب نوشتين . راستش حالا زمونه طوری شده که ما صدای فرياد چوپان رو که چه عرض کنم صدای خودمون رو هم نميشنويم . فکر کنم اگه اسم داستان رو بذاری زنده باد گرگ شايد کسی به داد گوسفندها برسه ! فعلا تا بعد !

آتش

مسودهء اعلاميهء روشنفکران و فرهنگيان افغانستان در رابطه به سوقصد به جان دکتور سميع حامد 26 اپريل سال 2003

جلیل صفربیگی

سلام آقای قریبی ! امیدوارم همیشه صدای نی تان به گوش جان ما برسد اگر فرصت کردید سری هم به این دهاتی بزنید ! قدمتان روی چشم !

ترانهء شرقی

شب بود.... آری شب بود اما اکنون از صبح ناب پر شده ام یک جرعه آفتاب نمی نوشی؟!

سپهر

سلام دوست خوب. قشنگ بود حال کردم. شعرت اصلن بوی کهنه گی نمی داد. موفق باشی مثل همیشه.

مسيح

شاعر عزيز. شنيدم كه بيماري. آمدم عيادت. اميدوارم تا حالا خوب شده باشي.

جهان

باز هم سلام عرض شد جناب قريبی

saeed77

زيبا بود. روزها ست که در ان شب گرفتاريم