با سلام خدمت دوستان قديم و عزيزان نويافته

توضيح اينكه هرچه بود گذشت

اين شعر

شاعر نشست و گفت غم نورسيده را

اندوه با شكوه طلوع نديده را

شب بودو عشق بود و نبودش چه فرق داشت

گل هاي خشك مزرعه هاي نچيده را

بعد از اذان صبح دوباره غروب بود

گلدسته هاي سبز بدون سپيده را

شاعر بدون آنكه بداند سكوت كرد

حرفي نمانده بود زبان بريده را

اين شعر فرصتي است كه آغاز مي كند

اين شاعر دوباره به پايان رسيده را

/ 34 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خون

شاعر رفت که رفت ؟ ای بابا ... کجايی شاعر ... حسنک کجايی ؟ آهووووووووووووووووووووووووووی !

خون

قصد بی احترامی نبود ها !!!! اشتباه نشود ... خواستم به شيوه ی چوپانی صدا کنم بلکه جوابی بياد !

رامين

سلام . آقا دلتنگ شماييم ...

ensaan1

انسان‌ها از ميزبانی شما مسرور می‌شوند.

ترلان

رد ميشدم گفتم سلامی عرض کرده باشم !!! فعلا تا بعد !

بوف بصير

سلام من تازه اومدم .سر بزنيد سر افراز بفرماييد.مشتاق ديدار

روشنک

درود خیلی وقتی می شد که نه حرفی ازت شنیده بودم نه شنیدنی ازت خونده بودم با مروری به کل نوشته هات مروری به خودم زدم و روزگارم رو ورق زدم چقدر مشقهای خط خورده ،چقدر دل ننوشته ... بی خیال روزگارت سبز و خرم

مريم

سلام اولين شعرت باحال بود من به پايان مي رسم در آخرين شعري كه خواهم گفت