شیش و بِش

 

 

پرده را کنار زدیم و بِر و بِر توی چشم‌های همدیگر خیره شدیم. همه‌‌چیزش شبیه من بود. انگار روبروی آینة قدی ایستاده بودم. بدتر از همه اینکه بعد از مدتی گپ زدن دیدم همة خاطراتمان مشترک است. حتی از سمنو هم بدش می‌آمد درست عین من. روزی که از سرویس مخفی انستیتو شبیه‌سازی سراغم آمدند هرگز تصورش را نمی‌کردم که باید با موجودی به این اندازه شبیه به خودم طرف باشم. تا‌حدّی‌که گاهی شک می‌کردم که من مثل او هستم یا او مثل من. برای اینکه امتحانش کنم خواستم یک خمیازة ساختگی بکشم که زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: «بی‌خیال شو ما که دیشب زود خوابیدیم و تا لنگ ظهر خواب بودیم».

 تنها دلخوشی من در زندگی دو چیز بود یکی اینکه همیشه دوست داشتم در جایگاهی باشم که هیچ کس غیر از خودم نباشد و دلگرمی دیگر اینکه فکر می‌کردم هر وقت کارم به جایی رسید که بودنم تکراری شد یک جوری کلک خودم را بکنم. اما حالاچی؟ بودنم تکراری شده‌بود و نبودنم دنباله‌دار. درست کیش و مات شده بودم. بودن یا نبودن، به هر حال چه فرقی می‌کند. باشم یا نباشم یکی لنگة خودم راست راست راه میره و روز از نو و روزی از نو. تازه، من که بی‌هوش بودم، ازکجا معلوم ده تا کپی دیگه از سلول‌های بنیادی من نگرفته باشند و این یکی، یکی از اون امتحانی‌هاش نباشه؟

همین طور که فکرم مشغول بود آمد روبرویم نشست. دست کرد زیر تخت وگفت: آخرین باری که تخته بازی کردی کی بود؟ شوخی بی‌مزه‌ای بود آن هم در آن حال و هوایی که من داشتم. خواستم زیر لب لیچاری بارش کنم که ناگهان مثل اینکه هر دو به چیز مهمی پی برده باشیم تاس را در مشتمان چرخاندیم و پرسیدیم: کم یا زیاد؟ و هر دو با ذوق گفتیم: مثل همیشه، کم.

تاس‌ها را ریختیم. شیش و بِش آمد. می‌بینید همه‌چیزمان شبیه هم بود الا شانسمون. چند بار دیگر تاس ریختیم و وقتی دیدم تاس‌هامون هر کدوم واسه خودشون جداگونه نشستند. با خنده داد زدم: «آهای بی‌معرفت‌ها اگر راست می‌گین بیایند و شانسمونو شبیه‌سازی کنید». و بعد رو کردم به هم اتاقیم و گفتم می‌بینی؟من منم، تو تویی. و دوباره داد کشیدم: «گور پدر هر چی آدم نا لوطیه».

/ 7 نظر / 7 بازدید
مهران

سلام خدمت دوست عزیز سایت بسیار جالب و زیبایی داری. امیدوارم در کارت موفق باشی. من تو کار دانلود فیلم هستم. اگر دوست داشتی یه سری به من بزن http://directmovie.persianblog.ir

آدمک

با اجازه آقای رئیس و با اجازۀ اون همشهری‌ ناخلفی که چشم دیدن هویتت رو نداره! (اگه ناراحت نمی‌شه که بنده هم اینجا چیزی می‌نویسم). می‌بینم که از بس درگیر هویت و کشف هویت هویت‌سازی و این حرفا بودی حتی رفتی هویت آیندۀ بشریت رو هم حلاجی کردی، البته با حفظ سنّت‌ها (اشاره به تخته‌نرد و شيش و بش معروف). به نظر من این خیلی سطحی‌نگریه که بخوایم هویت آدم‌ها رو تنها در آنچه بوده‌اند و در محیطی که سرشار از سنّت‌های چه‌بسا اشتباه بوده جست‌وجو کنیم و همیشه زير عَلَم اون گذشته سينه بزنيم. بالاترین انسان‌ها ازنظر مقام اجتماعی و حتی مالی هم یادشون نمی‌ره که در گذشته كی بودن. حتی اگر در بیداری هم یادشون نیاد در خواب، گذشته‌ها رهاشون نمی‌کنه، چون بخشی از اسطوره‌های شخصی اون‌هاست. ادامه در پیام بعد...

آدمک

اما کدوم یکی از اون‌هایی که در جست‌وجوی هویت هستن تا حالا به این موضوع فکر کردن که پیشرفت علم و امکانات (و نه پیشرفت خود اون‌ها) چه تأثیری بر اون‌ها گذاشته و چقدر باعث تغییر اون‌ها شده؟ و یک سؤال اساسی: اصولاً چرا باید تغییر شخصیت یک انسان که در یک گوشۀ دیگر دنیا زندگی می‌کنه و در زندگی فردی ما هم تأثیری نداره (با فرض اینکه تمام گذشتۀ خودش رو هم فراموش کرده‌باشه) برای بعضی‌ها اون‌قدر مهم باشه که به‌خاطر اون برافروخته بشن؟ من كه می‌گم: ايمان بياوريم به دگرديسی هويت. من مطمئنم اونی كه می‌خواد جواب بنده رو بده نمی‌تونه با كبوتر نامه‌بر برای من كامنت بفرسته! ياد قديما به خير! زمونۀ بدی شده اخوی! شايد هم كار، كار انگليسی‌هاست! تا بعد...

فاطمه

هوراااااااااااااا گور پدر هر چی آدم نالوطیه با خودم آب قند آورده بودم کافی نت که اگه مثل همیشه بعد خوندن داستانت پس افتادم بتونم خودمو جمع کنم این بارم غافلگیرمون کردی "مرد غیر قابل پیش بینی" منتها از اون ور بر عکس این قضیه هم صادقه هر آدمی یک دنیاست و منحصر به فرده حالا ببین یه عده در حکم قدرتمندان جامعه می خوان برای این همه آدم متفاوت قواعد یک جور تعریف کنن و یک دست سازی کنن اینم همیشه تهش شکسته رمان"میرا" اثر کریستوفر فرانک خیلی قشنگ اینو نشون داده خیلی فاز دادی ناجور مخلصتیم...

با هویت

به ایمیل خودت hgharibi@hotmail.com یه سر بزن

یک خواننده

بازم گلی به گوشه جمال این آدمک

شهودی

در کارگاه صنع به زیبایی تمام گلخانه ای شبیه جنان شکل می گرفت رنگین ترین کمان فلک را کشید ه اند در پهنه ای که مهر درآن شکل می گرفت حبی عجیب در دلمان ریشه می دواند و خاک آسمانی مان شکل می گرفت آرش هنوز مشق کمان را ندیده بود در زانوان عشق توان شکل می گرفت منتظر حضور و نظر زیبایتان هستم