رسالۀ قشيريه

گره روسری‌اش را تا زیر گلو محکم کرد و کیفش را از روی نیمکت بتُنی پارک برداشت و گفت: «تا حالا که صبر کردی، یه روز دیگه روش. فردا همه‌چیز تموم می‌شه، هرکی سی خودش. یادته گفتی از هیچ‌کدوم از بچه‌های دانشکده خبر ندارم؟ حالا فکر کن من هم یکی از همون بچه‌ها. چهار سال رو با هر خوبی و بدی سر کردیم و ازاین‌به‌بعد هرکی پروندۀ خودش رو می‌زنه زیر بغلش و می‌ره دنبال زندگیش.»

   برای اینکه خودش یا من را دلداری بدهد سرش را یک‌وَری رو به بالا چرخاند و گفت: «دیدی که هرجاش رو می‌کشیدیم یه جاش کم می‌اومد،  فقط دلم برای دور و بریا می‌سوزه. بیچاره‌ها از هیچی خبر ندارن. بابا رو بگو! امروز زنگ زده‌بود که اون هفته می‌رن ویلا. اصرار که شماها هم خالی کنید بیاین. فکری‌ام چه‌جوری بهشون بگم. مثل خبر مرگ می‌مونه. این چند روز هم به هزار ضرب‌وزور گفتم رفتی مأموریت.»

   زل زده‌بودم توی چشم‌هاش و به سایۀ مژه‌هایش که افتاده‌بود روی پلک‌هاش خیره شده‌بودم. اشک‌هایش را که نفهمیدم کی راه ‌افتاده‌بود پاک کرد و گفت: «فردا یه‌کم دیر میام. امشب مدارک رو بذار دم‌دست. به سهیل و سعید زنگ بزن فردا یادشون نره! دو تا شاهد مرد لازمه». فکر کردم «مرد» را از قصد یک جوری گفت، بقیۀ حرفش را خورد و با لبخندی ساختگی پرسید: «خُب، من دارم می‌رم؛ از انقلاب چیزی نمی‌خوای؟» همین‌طوری از بالای عینک نگاهش کردم. خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: «اگه رسالۀ قشریه رو دیدم حتماً برات می‌خرم» و بعد با صدای لرزان گفت: «گفتی ناشرش کی بود؟» و منتظر جواب نشد و سرش را از من دزدید و رفت.

   انگشت‌هایم را به سطح لیز بتنی نیمکت پارک کشیدم، سر راه به چند تا مورچه برخوردم که با یک‌ریزه کلوچۀ نادری چه حالی می‌کردند. یاد سفر چمخاله افتادم، یاد همان عصری که رودخانه را تا دریا پارو زدم. با احتیاط نشست و پرسید: «تو تا حالا پارو زدی؟» گفتم: «نه؟» گفت: «شنا چی؟ شنا بلدی؟» گفتم: «به اندازۀ عرض استخر، زود خسته می‌شم.» دوباره پرسید: «نپرسیدی عمق اینجا چقدره؟» گفتم: «مهدی می‌گفت پنجاه متر! راست و دروغش پای خودش. تازه قسمت سختش اونجاییه که به دریا می‌ریزه.» چیزی نگفت. به سایۀ خیس درخت‌هایی که روی آب می‌رقصیدند خیره ‌شد. انگار خودش را به من و قایق و رودخانه سپرد.

   قدم از قدم برنداشتم. وقتی روی میز پزشکی قانونی چشمم به رسالۀ قشریه افتاد سرم را  برگرداندم و بغضم ازهم پاشید و فقط توانستم بگویم: «خودشه!» دکتر گفت: «حالا بد نیست یه نگاهی بندازی، شاید اون نباشه... بقیۀ حرف‌های دکتر وسط هق‌هقم گم شد.

   روی نیمکت پارک نشستم و رسالۀ قشریه را ورق زدم. صفحۀ شناسنامه را باز کردم: چاپ پنجم، تیراژ 3500 جلد.  بی‌اختیار سه‌هزاروپونصد تا رو در پنج ضرب کردم. سه پنج تا پونزده ‌تا، پنج پنج تا هم بیست‌وپنج تا؛ یعنی روی‌هم هفده‌هزاروپونصد جلد. با خودم گفتم: حالا که چی؟ یعنی هر جنازه‌ای‌که توی این مملکت پیدا کنن که یه رسالۀ قشیریه همراش باشه باید زن من باشه؟ یاد پزشکی قانونی افتادم. ازبس به‌هم‌ریخته بودم بقیۀ وسایل روی میز به چشمم نیومده‌بود. نکنه امروز دم در دادگاه منتظرم بوده. کاش ملافه را کنار زده‌بودم. دوباره پوزخندی به خودم زدم و گفتم: هفده‌هزاروپونصد جلد رسالۀ قشریه دست این مردمه، چه ربطی به من و زندگیم داره؟ تازه مگه من ازش خواستم برام کتاب بخره؟ من‌که تو چمخاله بهش گفته‌بودم که دفعۀ اولمه که پارو می‌زنم. من که گفتم قسمت سختش اونجاییه که به دریا می‌ریزه. اصلاً خودش اصرار داشت که پرونده‌مون رو بذاریم زیر بغلمون و بریم سی خودمون. یعنی حالا چی می‌شه؟ اصلاً من تو پزشکی قانونی چه‌کار می‌کردم؟ چی شد که منو خبر کردن؟!

   هیچ وقت از بهشت زهرا خوشش نمی‌اومد. وای چقدر کار دارم، پس ویلای شمال چی‌ می‌شه؟ پیرهن مشکیم اتو نداره. فردا همه به من تسلیت میگن. پس دادگاه چی میشه؟ ساعت چند شد؟!

 

   نمی‌دونم زنگ چندم تلفن بود که گوشی را برداشتم. با دلخوری گفت: «تو دست از این کارات برنداشتی؟ حالا من هیچی، سهیل و سعید بیچاره رو بگو! کلی خجالت کشیدم. راستی رسالۀ قشریه رو تموم کرده‌بود، گفت چاپ ششم برای نمایشگاه آماده می‌شه.»
/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كيوان

سلام ما يك سيستم جديد براي وبلاگ هاي فارسي زبان طراحي و پياده سازي كرده ايم. استفاده از اين سيستم براي تمام وبلاگ نويسان رايگان هست. شعار اين سيستم جديد اين هست: " از وبلاگ دوستانت ديدن كن تا اونها هم از وبلاگ تو ديدن كنند." كافيه در سايت كيوان‌پي عضو بشيد و وبلاگتون را در سيستم ثبت كنيد. شما از وبلاگ هاي ديگر وبلاگ نويساني كه در سايت عضو هستند ديدن مي كنيد. و وبلاگ نويسهاي عضو سايت هم از وبلاگ شما ديدن مي كنند. هر اندازه كه وقت بگذاريد و از وبلاگهاي عضو كيوان‌پي ديدن كنيد ديگر وبلاگ نويسان عضو هم به همون اندازه از وبلاگ شما ديدن مي كنند. اينطوري خوانندگان وبلاگتون چند برابر مي شه و مي تونيد دوستان زيادي پيدا كنيد! براي آشنايي بيشتر با كيوان‌پي پيشنهاد مي كنيم راهنماي سايت را مطالعه كنيد: http://ww.kayvanpay.com/help.htm منتظر ثبت وبلاگ شما در كيوان‌پي هستيم. باز هم بهت سر مي زنم. تابعد!

سيد عليرضا شمس نيا

سلام وبلاگ خوبی دارید من نیز یا مطلب محض بيكار نبودن شركت كنيد و راي بدهيد! در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم .

سيامک

سلام نازنين !...خوبی؟ ...نخوانده ها را خواندم و دو داستان به خصوص اين اخری بيشتر چسبيد... شاد باشی و برقرار

ف. نامی

با سلام. وب سایت رسمی فرزاد نامی و فرهاد نامی منتظر قدم مبارکتان است. www.fnami.org در ضمن اگر مایل به تبادل لینک بودید حتما اطلاع دهید. لطفا نظرات با ارزشتان را برای سهولت در قسمت دفتر مهمان وارد کنید. با تشکر ف. نامی

آزادی - برابری

دوستان، علی رغم فشارهای امنیتی و بازداشتهای گسترده، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تجمع خود را به مناسبت روز دانشجو (16 آذر) در دانشگاه تهران هرچه با شکوه تر برگزار کردند. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اعلام میدارند که تا آزادی کامل تمامی دانشچویان دستگیر شده از پای نخواهند نشست. برای کسب آخرین اخبار و گزارشها از تجمع روز 3 شنبه و وضعیت دستگیر شدگان، از وبلاگ ما دیدن فرمایید.

چوپان

من هم اسم وبم چوپانه همکار عزيز شاد باشی وشاعر

محمد مهدي نقي پور

سلام برادر حسن...مخلصيم...رساله قشيريه رو ...جالب بود...موفق باشي...به روزم و يا علی

جامعه کهنه

با نقد «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» برنده جایزه ادبی گلشیری و نیم نگاهی به وضع و اوضاع جوایز ادبی به روزم.

فاطمه

الهی که....... تو اين جای خالی بدترین چیزی که به ذهنت می رسه بذار اونجا که بغضش ترکيد بغض منم ترکيد یه ربع طول کشید تا بتونم بقیه شو بخونم ... جدا که مثل خبر مرگ بود... مرسي

bitter

سلام خيلی خيلی خيلی تلخ. شما استعداد اينو داريد که در کوتاهترين زمان ممکن انرژی آدم رو به منفی صفر برسونيد.وبلاگتون جای خوبی برای ديونگيه.