چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

من فقط از مردن می‌ترسیدم

 لباسش را بالا زدندو جا به‌جا روی بدن رنگ و رو رفته‌اش نشانه‌های شکنجه را به قاضی و دادگاه نشان دادند. زخم بریدگی با اشیاء نوک تیز، سوختگی با آتش سیگار، شکستگی‌های موضعی، و زخمی که هنوز تازه بود و پزشک‌قانونی می‌گفت جای قلاب کمربندی است که با قساوت بیرحمانه‌ای بر تن پسر بچة شش ساله‌ای نواخته شده بود.

حال و هوای اتاق آنچنان نفس گیر بود که با ورود متّهمه حواس کسی از پسرک پرت نشد و شاید اگر پسرک با وحشت لباسش را پائین نمی آورد و با چشم‌های وق‌زده به گوشة دادگاه خیره نمی‌شد؛ حتی قاضی هم متوجه ورود زنی با پوست روشن و گونه‌های کشیده نمی‌شد.

اتاق برگشت و با تنفر به انتهای مسیر نگاه پسرک زل زد. با آنکه چادر به سرش کشیده بودند و دست‌بند به دستش زده بودند، اما هنوز چیزهایی در ظاهرش بود که حواس مرد‌های اتاق را کمی پرت کند. مأمور دادگاه او را به جایگاه آورد. اتاق جرأت نُطُق کشیدن نداشت. فقط یک نفر که تازه از راه رسیده‌بود گفت:«طفلی چقدر به مادرش رفته». بعد از آن بود که بقیه هم جرأت کردند و چیزی گفتند. یک نفر ازآخر اتاق تُف و لعنت کرد. از وسط اتاق می‌خواست حرف زشتی بلند شود که دادستان ادامة رسیدگی به پرونده را از  قاضی تقاضا کرد.

دادستان می‌پرسید و متّهمه با خونسردی به همة آنچه در تمام این سال‌ها بر سر پسرش آورده‌بود اعتراف می‌کرد. هنوز پرونده ورق نخورده‌بود که زنی از ردیف اول با گریه گفت:«آخه مگه تو مادرش نبودی؟ آخه مگه تو آدم نیستی، حیوون هم با بچه‌اش همچین کاری نمی‌کنه. آخه چطوری دلت اومد؟ اگه خودت رو به جای اون می‌گذاشتی الان چه حالی‌داشتی؟»

متهّمه سرش را از دادستان به طرف ردیف اول چرخاند و از لحن خونسردانه‌اش کم کرد و گفت:« معلومه که من مادرشم، معلومه که جگر‌گوشة منه. اما حالا تو خودت رو بگذار جای من. اگر هفت سال پیش تو رو به زور سوار یه ماشین می‌کردند و به یه انبار گاوداری بیرون شهر می‌بردند چه کار می‌کردی؟ اگر یک هفتة تمام با کمربند و چاقو و آتیش سیگار باهات عشق بازی می‌کردند چه‌جوری لبخند می‌زدی؟ اگه لِنگِت رو باز می‌کردند و سه نفری به جونت می‌افتادند چه غلطی می‌کردی؟ آره من مادرشم اما باباش کیه؟ یه شب می‌گم چشم و ابروش به اونی رفته که چاقو زیر گلوم گذاشت و لب‌های چرکشو به لبام چسبوند. یه شب می‌گم خنده‌هاش مثل او آشغاله که آتیش سیگارش رو با تنم خاموش می‌کرد. تو خواب که نگاش می‌کنم می‌گم خود بی‌وجدانشه که با کمر بند به جونم می‌افتاد و می‌گفت وقتی از حال می‌ری بیشتر حال می‌ده. گناه من  اینه که من فقط از مردن می‌ترسیدم وگرنه باید همون روز که, کنار جاده ولم کردند و گورشونو گم کردند، خودم رو با این بچه خلاص می‌کردم.»

نوشته : حسن قریبی در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظروز۱۳۸۸/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :