چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

شیش و بِش

 

 

پرده را کنار زدیم و بِر و بِر توی چشم‌های همدیگر خیره شدیم. همه‌‌چیزش شبیه من بود. انگار روبروی آینة قدی ایستاده بودم. بدتر از همه اینکه بعد از مدتی گپ زدن دیدم همة خاطراتمان مشترک است. حتی از سمنو هم بدش می‌آمد درست عین من. روزی که از سرویس مخفی انستیتو شبیه‌سازی سراغم آمدند هرگز تصورش را نمی‌کردم که باید با موجودی به این اندازه شبیه به خودم طرف باشم. تا‌حدّی‌که گاهی شک می‌کردم که من مثل او هستم یا او مثل من. برای اینکه امتحانش کنم خواستم یک خمیازة ساختگی بکشم که زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: «بی‌خیال شو ما که دیشب زود خوابیدیم و تا لنگ ظهر خواب بودیم».

 تنها دلخوشی من در زندگی دو چیز بود یکی اینکه همیشه دوست داشتم در جایگاهی باشم که هیچ کس غیر از خودم نباشد و دلگرمی دیگر اینکه فکر می‌کردم هر وقت کارم به جایی رسید که بودنم تکراری شد یک جوری کلک خودم را بکنم. اما حالاچی؟ بودنم تکراری شده‌بود و نبودنم دنباله‌دار. درست کیش و مات شده بودم. بودن یا نبودن، به هر حال چه فرقی می‌کند. باشم یا نباشم یکی لنگة خودم راست راست راه میره و روز از نو و روزی از نو . تازه، من که بی‌هوش بودم، ازکجا معلوم ده تا کپی دیگه از سلول‌های بنیادی من نگرفته باشند و این یکی، یکی از اون امتحانی‌هاش نباشه؟

همین طور که فکرم مشغول بود آمد روبرویم نشست. دست کرد زیر تخت وگفت: آخرین باری که تخته بازی کردی کی بود؟ شوخی بی‌مزه‌ای بود آن هم در آن حال و هوایی که من داشتم. خواستم زیر لب لیچاری بارش کنم که ناگهان مثل اینکه هر دو به چیز مهمی پی برده باشیم تاس را در مشتمان چرخاندیم و پرسیدیم: کم یا زیاد؟ و هر دو با ذوق گفتیم: مثل همیشه، کم.

تاس‌ها را ریختیم. شیش و بِش آمد. می‌بینید همه‌چیزمان شبیه هم بود الا شانسمون. چند بار دیگر تاس ریختیم و وقتی دیدم تاس‌هامون هر کدوم واسه خودشون جداگونه نشستند. با خنده داد زدم: «آهای بی‌معرفت‌ها اگر راست می‌گین بیایند و شانسمونو شبیه‌سازی کنید». و بعد رو کردم به هم اتاقیم و گفتم می‌بینی؟من منم، تو تویی. و دوباره داد کشیدم: «گور پدر هر چی آدم نا لوطیه».

نوشته : حسن قریبی در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظروز۱۳۸٧/٤/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :