چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

فقط برگشته‌بودم زیر گاز را خاموش کنم

 

هنوز به خروجی شهر نرسیده بودم که شک کردم زیر گاز را خاموش کرده‌ام یا نه؟ نا‌خودآگاه از آینه به پشت سرم نگاهی انداختم و مسیرم را مرور کردم. مدتی با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم با یادآوری آنچه گذشت خودم را راضی کنم که همه چیز روبراه است. داشتم قانع می‌شدم که یاد دو هفته پیش افتادم که نزدیک بود به خاطر یک حواس‌پرتی جزئی جهزیة زنم را دود کنم بفرستم هوا. حالا خوب بود فقط زیر قابلمه ته گرفته‌بود و زنم آن طور آبروریزی راه انداخت. نگاهی به آینه بغل انداختم، سرعت را کم کردم و از همان‌جا دور زدم تا برگردم و یک بار دیگر زیر گاز را نگاه کنم.

شهر خلوت شده‌بود و از همه طرف دود بلند شده‌بود.آخرین دسته‌های مردم با سواری و کامیون و موتورسیکلت و حتی تراکتور شهر را ترک می‌کردند. به میدان سوم که رسیدم صدای انفجاری مرا میخ‌کوب کرد. این‌بار صدا از بقیه نزدیک‌تر بود و انگار گلولة توپ بیخ گوشم منفجر شده‌بود. ماشین را رها کردم و از کنار دیوار با احتیاط به طرف خانه به راه افتادم. هنوز به مغازة سیم‌پیچی سرکوچه نرسیده‌بودم که لولة تانکی از دیوار خانة همسایة روبرو بیرون زد. تا خواستم به خودم  بیایم چشم باز کردم و خودم را در بیمارستان صحرایی اردوگاه موقت اسرای جنگی ارتش پنجم دشمن دیدم.

سال‌ها گذشته‌است و از آن ماجرا تنها خاطرة بدی که به‌خاطر دارم این است که هر وقت به ادارة باز‌جویی می‌رفتم تنها جوابی که می‌دادم این بود که من فقط برگشته‌بودم زیر گاز را خاموش کنم، ولی از قیافه‌هاشان معلوم بود که هیچ‌کدامشان باور نکرده‌بودند که آدم این‌قدر حواس‌پرت باشد که یادش برود زیر گاز را خاموش کرده یا نه؟

 

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظروز۱۳۸٧/۳/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :