چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

تفنگی که شلیک نکرد

چند روزی بود که این قضیۀ تفنگ نیمه‌خودکار جناب سرهنگ حسابی فکرم را مشغول کرده‌بود. جایی خوانده‌بودم که اگر یک رمان‌نویس در صحنه‌ای از رمانش وصف تفنگی را بیاورد که به دیوار کوبیده شده، بی‌بروبرگرد باید از این تفنگ گلوله‌ای شلیک شود وگرنه پالان این رمان کج است و باید نویسنده‌اش به فکر کار دیگری باشد و البته کسی‌که این نظریه را داده‌بود کاری به این حرف‌ها نداشته که تفنگ سالم باشد یا خراب؟ مجوز حمل و نگهداری دارد یا نه؟ فشنگش توی بازار پیدا می‌شود یا از این تفنگ‌های خارج‌ازرده ‌است که فقط برای دکور آویزان شده.

   جریان این بود که بالاخره رمانم را نوشته‌بودم و از بد حادثه، در فصل اول، جایی که محمود برای عید‌دیدنی به منزل سرهنگ رفته‌بود، سمت چپ ورودی اتاق پذیرایی برق تفنگ نیمداری به چشمش آمده‌بود و چون قضیۀ آن روز خیلی حاشیه‌ای بود پاک از یادم رفته‌بود که روی دیوار وصف تفنگی را آورده‌ام و طبق  قاعده، باید تا پایان رمان گلوله‌ای شلیک شود.

   اما کار به ویرایش نهایی رسیده‌بود و برای من هیچ بهانه‌ای وجود نداشت که شخصیت‌های یک رمان اجتماعی یک‌کاره دست به تفنگ ببرند. تازه سرهنگ بیچارۀ رمان من در همان فصل اول هم کُرک و پرش ریخته‌بود، چه برسد به الآن که بازنشسته شده‌است و داغ پسر دیده. به‌غیراز این حرف‌ها، جریان عیددیدنی بهانه‌ای بود برای محمود که سراغ عطیه را بگیرد. سرهنگ هم گفته‌بود ما از زندانی‌های سیاسی بی‌خبریم و بعد حرف به نقل چند تا خاطره کشیده‌شده بود. قضیۀ دزدیده شدن سنگ قبر شیخ طاهر و اینکه چطور سرهنگ که آن موقع سرگُرد بوده در مهلت چهل‌وهشت ساعت  قاچاقچیان را در مرز تایباد دستگیر می‌کند از خاطره‌های همان روز است که در فصل دوم رمانم آمده، همین.

   محمود که بعد از جریان 16 آذر سرش را پیش انداخته‌بود و خودش را به ابریشم‌تابی سرگرم کرده‌بود اصلاً دوست نداشت عطیه را با طناب نصفه ـ نیمۀ خود توی چاهی بفرستد که  تازه از آن سر درآورده‌بود.    

   خودش می‌گفت با کابل توی کمرم می‌کوبیدند و بازپرس سرم هوار می‌کشید که بگو صادق کیه؟  قیافۀ صادق جلو چشمم بود و من هم برای اینکه از یک طرف صادق را لو نداده‌باشم و از طرف دیگر درد کابل را تحمل کنم از ته دل داد می‌زدم نمی‌دونم! نمی‌دونم! به خدا نمی‌دونم.

   بعد‌ها فهمیدم همون  شب‌هایی که من از درد تا صبح به صورت دراز می‌کشیدم، صادق از حزب کنار کشیده‌بود و بچه‌ها دیده‌بودنش که در یکی از شهرهای جنوب فرانسه توی یک فرش‌فروشی کار می‌کند. تازه می‌گفتند با یک دختر خوشگل لهستانی هم سری سوا کرده‌بود و بعدازظهرها با هم به کافه مارسی می‌رفتند. حتی یک بار هم در ساحل دیده شده‌بود که با هم آفتاب گرفته‌بودند. این‌ها را در فصل سوم رمان مفصل نوشته‌‌ام.

   اما جریان محمود هیچ ربطی به شلیک تفنگ نیمه‌خودکار جناب سرهنگ  نداشت. با این  قضیه خیلی ور رفتم، حتی به ذهنم رسید که پدر عطیه را به بهانه‌ای راهی منزل سرهنگ کنم تا یک جوری سرهنگ را وادار کند که اگر هوایی هم شده یک تیری دَرکند. پدر عطیه از این اخلاق‌های عجیب و غریب داشت، تازه سرهنگ هم داماد عمویش بود و می‌دانست پیرمرد بعد از اعدام عطیه کارهای بی‌ربط می‌کند و بعید نبود برای دلخوشی‌اش هم که شده دستش روی ماشه برود و خیال همه را از این تفنگ لعنتی راحت کند. 

 

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظروز۱۳۸٧/۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :