چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

ری‌استارت

خودم رو آماده کرده‌بودم که به همۀ اون گذشته‌های احمقانه پایان بدم. این حقّه که یک عمر از زیر بار زندگی شونه خالی کنی و برای ردگم‌کنی به کار پناه ببری خیلی وقت بود که درمورد من جواب نمی‌داد. عکس یک‌سالگی پسرم روی میز کارم بود و الآن که نگاهش می‌کنم آرزو می‌کنم  که ای‌کاش یک بار دیگه لُپای آویزونش تو دستم می‌اومد. می‌تونستم اونا رو یه دل سیر ببوسم؛ اما چه فایده! اون چهار سالش شده و الآن دیگه خیلی از جذابیتاش رو از دست داده.
 
   به‌هرحال، کلی باخودم تمرین کرده‌بودم که زندگی رو جدّی‌تر بگیرم و به همۀ اون گذشته‌های احمقانه پایان بدم. داشتم از آخرین فایل‌ها خروجی می‌گرفتم که در باز شد و از راه رسید. با لبخند سر از مونیتور برداشتم و بی‌مقدمه گفتم مبارکه! چه خوب شدی.
 
   با تردید نگاهم کرد و برای اینکه همراهیم کنه به روی خودش نیاورد و گفت: مرسی. آره خودم هم راضیم. شانس آوردم شب نشده برگشتم. امروز سه تا عروس گرفته‌بود که یکیش به‌هم خورد. همۀ شاگردا دور و بر ِ عروس خانوما بودن. البته مشتری‌ها به این وضع عادت دارن. معلومه دیگه وقتی عروس باشه کسی دنبال بند انداختن و ابرو ورداشتن نمی‌ره.
 
   ازاون‌جایی که تصمیم گرفته‌بودم  به همۀ اون گذشته‌های احمقانه پایان بدم همون‌طورکه داشتم به ماوس  ورمی‌رفتم بی‌اونکه توجهش رو جلب کنم دستور   save asرو زدم و گفتم: عیبی نداره، ولی بازم شانس آوردی که یکیش به‌هم خورد، واِلّا باید به‌خاطر یه ابرو ورداشتن حالا حالاها قاطی بوی رنگ و تینر و صدای سشوار و کلی گند و کثافت سر می‌کردی.
 
   نگاهش رضایت‌بخش ولی تاحدودی مشکوک بود. تا اینجاش رو خوب اومده‌بودم؛ البته به‌جای تینر باید می‌گفتم اسیتون.  این رو بعدها فهمیدم، ولی خُب برای بار اول بد نبود.
 
   یک سکوت مزاحم می‌خواست بین ما خودشو جا کنه که برای دک کردنش بهترین راه این بود که ازش یه چیزی بپرسم. این‌جوری هم علاقه‌م رو به بحث نشون می‌دادم و هم میدون رو به اون می‌سپردم. چون می‌دونستم که خیلی بهتر من حال سکوت رو می‌گیره. من که از کار آرایشگری بانوان سررشته‌ای نداشتم برای تمدید این گفت‌وگو یک‌کاره پرسیدم: راستی نپرسیدی چرا اون عروس سومی نیومد. یعنی روز آخری همه چیز به‌هم خورده؟
 
   همین‌طورکه داشت روبه‌روی آینه  خودش رو برانداز می‌کرد با بی‌حوصلگی گفت: چه می‌دونم! لابد به‌درد هم نخوردن، و بلافاصله پرسید شرابی بهم میاد؟
 
   فایل‌ها درست ذخیره نشده‌بودن و اين موضوع کمی نگرانم کرده‌بود. کنترل شیفت دیلیت را زدم و گفتم: آره بابا! چی بود اون ابروهای درهم و برهم؟! دور چشات واشد.
 
   همین‌طورکه به من خیره شده‌بود به طرفم اومد. نمی‌دونستم حرف خوبی زدم یا نه؟
   گردنش رو به صورتم نزدیک کرد و یه طرّه از موهاش رو جلو چشمام گرفت و گفت: یعنی تو واقعاً فرق شرابی و خرمایی رو نمی‌فهمی؟
 
   خودم را از تک‌وتا ننداختم و با اعتراض گفتم: آخه تو به این می‌گی زرشکی؟! تازه من چه می‌دونم! حتماً باید یکی‌دو بار حمام کنی تا خودشو نشون بده! مگه خودت قبلاً نگفته بودی؟!
 
   با دلخوری گفت: اولاً زرشکی نه و شرابی. دوماً... حرفش رو قورت داد و نگاهش رو به طرفی چرخوند. کلید ری‌استارت رو زدم و پرسیدم دوماً چی؟
   پوزخندی زد و گفت: برای تو چه فرقی می‌کنه؟ به کارت برس.
 

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظروز۱۳۸٦/٧/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :