چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

جنون موقعيت

اينكه اصلاً چى شد كه كار به اينجا كشيده‌شد و قصۀ من ازكجا شروع شد باشه براى يه وقت ديگه، ولى همين‌قدر بگم كه وسطاى روز داشتم روزنامه‌ ورق مى‌زدم كه بيخودوبى‌جهت چشمام افتاد به يك ستون چهار خطى كه نوشته‌بود: پليس منطقه، يك جنازه كشف كرده كه اسم‌ورسمى نداره، هركى گم‌كرده‌اى داره يه‌تُك‌پا بره ببينه خودشه يا نه؟ انگار قاتل يارو رو از ريخت انداخته‌بود و معلوم نبود چه پدركشتگى‌اى با طرف داشته كه اين‌جورى دق‌دلى خالى كرده‌بود. اگه گيرش بيارن چى ‌مى‌شه؟ يقين بى‌بروبرگرد مى‌فرستنش گَلِ دار. تازه اگه كس‌و‌كارش هم ازش بگذرن دولت ولش نمى‌كنه. اين‌هايى رو كه مى‌گم ديگه البته توى اون ستون چهار‌خطه ننوشته‌بودن.

   براى من كه نزده رقّاصا جلوم كم ميارَن طورى شد كه تا دو روز فكر اون جنازۀ بدون قاتل حسابى انگولكم مى‌‌كرد. اگه چيزايى رو كه ازم مى‌دونيد بذاريد بغل چيزايى كه براتون مى‌گم اون‌وقت مى‌فهميد اصلاً چى شد كه كار به اينجاها كشيد. خيلى وقت بود كه به آخر خط رسيده‌بودم و فكرايى توى سرم وول مى‌خورد كه نه جرئتش رو داشتم و نه حوصله‌ش رو، تازه اگه حوصله و جرئتش رو هم داشتم اين رقم شامورتى‌بازى‌ها راستۀ كارِ ما نبود.

    به‌خاطر اين بود كه پيش خودم گفتم: پس چى خيال كردى؟ دولت رو براى همين كار‌ها گذاشتن؛ هم حوصله داره هم جرئت. خسته شدى؟ باشه! اين‌جورى هم كَلَك تو كَنده مى‌شه و هم چه مى‌دونم شايد اون بنده‌خدا كس‌وكارى پيدا كنه و اين‌جورى دل اون داغ‌ديده‌ها هم خنك بشه. اين دو روز دل‌دل كردم و آخرش با خودم كنار اومدم و رفتم كلانترى و اون تيكه روزنامه رو انداختم وسط و گفتم: «كار من بوده».

   نقل اينكه تو بازجويى‌ها چى گذشت و چقدر كتك خوردم كه سه‌چهار تا قتل مشابه ديگه رو گردن بگيرم جاش اينجا نيست. فقط همين‌قدر بگم كه يكى از اونايى كه بازجويى فنّى مى‌كرد، عرقش رو پاك كرد و دندونم رو از روى زمين برداشت و روبه‌روى صورتم گرفت و گفت: مى‌بينى؟ تك‌تكش رو مى‌ريزم جلوى پات.

   همه‌چيز داشت خوب پيش مى‌رفت؛ دادگاه قانع شده‌بود كه قتل كار من بوده؛ وكيل تسخيرى افاقه نكرده‌بود و من هم بدون هيچ انكارى با خيال راحت هر اعترافى رو كه جلوم مى‌گذاشتن امضا مى‌كردم. البته فقط قتلى كه مربوط به خبر روزنامه بود، واِلاّ اون سه‌چهارتا قتل مشابه، هيچ ربطى به من نداشت و شك نداشتم بچه‌هاى اداره واسَم پاپوش درست كرده‌بودند. بعيد مى‌دونم كار زنم باشه؛ من كه گفته‌بودم هروقت بخواد طلاقش مى‌دم.

   جلسۀ آخر دادگاه بود و قرار شد پيش‌از صدور حكم يه بار ديگه همه‌‌چيز رو مرور كنن. قصه دم‌دماى آخرش بود كه مدعى‌العموم گير داد يه بار ديگه انگيزۀ قتل رو براى جمع بگم. من كه يادم رفته‌بود دفعه‌هاى قبل چى گفته‌بودم نمى‌دونم چطور ‌شد كه يهو حوصله‌م سر رفت و قيافۀ جدّى گرفتم و از دهنم پريد كه: بابا اون قتل يه ديوونگى بود؛ يه «جنون موقعيت»! مى‌فهميد؟ همين و بس! و بعد زير لب غر زدم كه: حالا خوبه ما خودمون اعتراف كرديم و بايد اين‌قدر علافى بكشيم.

   حرفم تموم نشده‌بود كه انگار بى‌ربط گفته‌باشم قيافۀ قاضى در‌هم شد و گوشۀ پرونده چيزى يادداشت كرد و ختم رسيدگى رو اعلام كرد. 

    اينكه چى شد كه اون جلسه نصفه‌كاره رها شد قصه‌ش مفصله، ولى همين‌قدر بگم كه من و اون يادداشت رو دادن دست يه مأمور، از اين بيمارستان به اون بيمارستان؛ از ين اتاق به اون اتاق؛ از اين دكتر به اون دكتر.

   همه‌ش به‌خاطر اون جملۀ بى‌ربط بود. منِ گردن‌شكسته به‌جاى اينكه به مدعى‌العموم بگم انگيزۀ قتل پدركشتگى بوده، خير سَرَم يه‌كاره از دهنم پريده‌بود كه «جنونِ موقعيت» و گند زده‌بودم به همه‌چيز. اى بميره اين شانس، اين‌همه وقت خودم رو آدمكش فطرى نشون داده‌بودم، همه‌ش به دو كلوم پريد. من كه اگه يه صبح ريشامو نزنم تا شب صورتم مى‌خاره، به‌خاطر اين پرونده يه هفته حموم نكرده‌بودم. يادمه وقتى مى‌خواستم بيام كلانترى فكرى بودم كه چى بپوشم كه شبيه قاتلا باشم. با كت‌شلوار كه هيچ، حتى با لباس معمولى هم شكل اين حرفا نبودم. يه‌عمر سربه‌زيرى كشيده‌بودم و تا اينجاش هم كلى حس گرفته‌بودم كه كارها خوب پيش بره. شما نمي‌دونيد چه‌جورى صحنۀ قتل رو بازسازى ‌كردم. تياترى راه افتاده‌بود كه بيا و ببين. اون جنازۀ بى‌كس‌وكار، حالا كلى وكيل‌وصى پيدا كرده‌بود و آخر نمايش حاضر بودن سه برابر پول ديه بدن تا قاضى اجازه بده كه يكى يه چَك و لگد به من بزنن. بگذريم!

   اينكه آخر اين قصه به كجا رسيد رو حتماً يه روز سر صبر براتون تعريف مى‌كنم، ولى خلاصه اينكه طاس نياوردم و كميسيون پزشكى هفتاد درصد ازكارافتادگى مغزى برام زد و دولت هم قتل رو گذاشت پاحساب ديوونگى و بى‌خيال ما شدن.

   ديده و نديده نمي‌دونم چقدر از اون ماجرا گذشته؛ حساب روز و شب ما افتاده دست وعد‌ه‌‌هاى غذا و يه كاسه قرص جورواجور كه از زير در مى‌ذارن جلومون. اينكه وسط چهارديوارى بندِ زنجيرى‌ها به چه روز افتادم و قراره تا كى بمونم  باشه براى يه وقت كه حالش بود، ولى همين‌قدر بگم كه هروقت واسم يه لقمه غذا مي‌يارن كه ارزش جويدن داره، حسرت مى‌خورم كه اى‌كاش اون سه تا قتل رو هم گردن‌گرفته‌بودم و الآن مجبور نبودم روزيم رو نجويده قورت بدم. قدر دندوناتون رو بدونين.


نوشته : حسن قریبی در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :