چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

ديدار به قيامت...

آخرين باري كه ديدمش با اخم دلسوزانه‌اي سر برگرداند و با لحن گزنده‌اي گفت: «باشه، ديدار به قيامت» و رفت.

    همين‌طوركه از پلّه‌ها بالا مي‌‌رفت هاج‌وواج نگاهش مي‌كردم و هنوز به پاگرد اول نرسيده‌بود كه احساس كردم چقدر دلم برايش تنگ شده و مثل اين بود كه سال‌هاي سال است كه نديدمش. اگرچه قبلاً هم ازاين‌رقم خداحافظي‌ها را تجربه كرده‌بوديم، ولي نمي‌دانم اين‌بار چه لرزشي در صدايش بود كه چهارستون بدنم را لرزاند. خوبش را بخواهيد هرچه فكرش را مي‌كنم به اين نتيجه مي‌رسم كه اين قضيه‌ی روز قيامت و قرار ملاقاتمان در آن روز  بيشتر ‌از هرچيز تهِ دلم را خالي كرده‌بود. 

    خيلي احمقانه است! من هنوز با خيلي چيز‌ها كنار نيامده‌بودم كه مجبور شدم يك وعده‌ی ملاقات در روز قيامت داشته‌باشم، آن هم با عزيزترين كسي كه سراغ داشتم. واي خداي من! يعني روز قيامت چندشنبه است؟! اميدوارم پنجشنبه نباشد؛ به‌خاطر كلاس‌هاي ويراستاري مي‌گويم. بد‌تر از همه اينكه در هيچ تقويمي هيچ اشاره‌اي به روز به اين مهمّي نشده‌است. اگه اون روز مريض بشم چي؟ مي‌بينيد! پاك از دست رفته‌بودم  و اين تمام فكري بود كه آن روزها به‌شدّت ذهنم را درگير كرده‌بود.

    هنوز دو هفته نگذشته‌بود كه وسط محوطه‌ی پارك نزديك محل ـ جايي كه اصلاً فكرش را نمي‌كردم ـ جلويم سبز شد. لبخند معني‌داري ‌بر لب داشت. به‌آرامي از وسط جمعيت جلو آمد و دست‌هايش را به روي شانه‌ام گذاشت و با چشم‌هاي ذوق‌زده گفت: خوشحالم از اينكه مي‌بينمت.

    اوّلين كاري كه كردم اين بود كه به تقويم ساعتم نگاهي انداختم. بيست‌وهفتم مهر‌ماه بود. دوروبرم را برانداز كردم و سعي كردم هر چيز غريبي را به‌خاطر بسپارم. براي اينكه سر حرف را باز كنم با طعنه پرسيدم: پس امسال، روز قيامت به يكشنبه افتاده. بدون آنكه جواب دهد انگشتش را روي بيني‌اش گذاشت و مرا به سكوت دعوت كرد. محوطه شلوغ بود و نزديك بود چند نفر به ما تنه بزنند و من به‌خاطر لج‌بازي يا كنجكاوي دوباره پرسيدم: مجبور بودي وسط اين صحراي محشر با من قرار بذاري؟! اي بابا ! همچين گفتي ديدار به قيامت كه فكر كردم حالاحالاها بايد صبر كرد. منو بگو كه چقدر غصّه خوردم! چه مي‌دونستم دو هفته بيشتر به قيامت نمونده! خوب شد كار دست خودم ندادم. ببينم روز قيامت...

    با بي‌حوصلگي وسط حرفم پريد و با حرص گفت: نه عزيز من! حالا كو تا قيامت! مكثي كرد و انگار با يك آدم خنگ طرف است گفت: خوب گوش كن! اون روز رو که توي راه‌پله از هم جدا شديم يادته؟ يك هفته بعد جنازه‌ی تو رو توي حمام پيدا كردن. من هم كه خودم رو مقصر مي‌ديدم از پشتِ‌بوم خودم رو ولو كردم روي موزاييك‌هاي حياط پشتي. يادته؟ همون موزاييك‌هاي قرمزي كه بچگي‌ها روش لي‌لي بازي مي‌كرديم. همون موزاييك‌هايي كه ته‌سيگارهات رو از اون بالا مي‌نداختي روش و صداي همسايه پاييني‌ها را درآورده‌بودي.

پرسيدم: خُب؟ 
گفت: خُب كه خُب! مي‌بيني كه! الآن ما دو تا روح سرگردان احمقيم كه مجبوريم تا روز قيامت توي همين خيابون‌ها پرسه بزنيم.

حسن قريبي 11/9/85

نوشته : حسن قریبی در ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :