چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

صعود




صبح بود و سه مرد مي رفتند
تا سكوت غريب كوهستان
من يكي از همان سه تن بودم
در فراز و نشيب كوهستان

گرچه در ابتداي پيمودن
صخره ها را سترگ مي ديديم
باز اما به نسبت مردم
خويشتن را بزرگ مي ديديم

جاده باريك و زير پاها مان
برف هشدار داد و خش خش كرد
گاه گاهي نه آنچنان جدي
ليز خورديم و كوه ريزش كرد

تا رسيديم بر گذرگاهي
كه از آن قله خوب پيدا بود
ايستاديم و آرزو كرديم
نقطه اوج ما همين جا بود

مرد اول سبك ترو آرام
كوله افكند و گفت از حالا
راه اين است بعد از آن ديديم
كفش را كند و رفت تا بالا

من كه آن روز دومي بودم
مثل او كوله بار افكندم
راه باريك بود و من سنگين
ناگهان بين سنگ ها ماندم

صخره دردست و زير پاهايم
مرگ درعمق دره مي خنديد
با دهان گرسنه اش انگار
گرگ پيري به بره مي خنديد

مرد سوم هنوز پايين بود
شاهد يك صعود و يك ماندن
با نگاهي پر از ملامت و من ...
آه سخت است فكر جان كندن

***
شب رسيد و سه مرد برگشتند
از سكوت غريب كوهستان
من يكي از همان سه تن بودم
در فراز ونشيب كوهستان

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظروز۱۳۸٢/۳/۳٠
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :