چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

راوی

با سلام

از اين كه اين مباحث در ميان دوستان پا گرفته است احساس خوبي دارم وآرزو مي كنم كه قادر به ادامه آن باشم و بدون تعارف مي گويم كه به سهم خودم مي آموزم و استفاده مي كنم و باز هم به خاطر همان سهم كوچك خودم از تمام دوستان خوبم كه در به سامان رساندن اين مباحث كمك كرده اند تشكّر مي كنم.

حرف ازتقليد در زبان شعر معاصر خواه ناخواه ما را به مقوله كلّي تر شعر سوق داد كه به ادامه ی آن مي پردازيم. ارسطو در فنّ شعر مي نويسد :
« چنين به نظر مي رسد كه پيدايش شعر دو سبب داشته است، و هر دو سبب طبيعي است. يكي تقليد است كه در آدمي غريزي است ... چنانكه انسان معارف اوّليه خود را از همين طريق تقليد به دست مي آورد ... {دوم}
كساني كه اندك اندك پيشتر رفتند و به بديهه گويي پرداختند، و هم از بديهه گويي آنها بود كه شعر پديد آمد. آن گاه شعر بر وفق و طبع و نهاد شاعران گونه گون گشت.»(ترجمه عبدالحسين زرين كوب ص 117) با اين مقدّمه اجازه بدهيد قبل از هر چيز دو گروه رادراين مقال نام گذاري كنيم، اوّل كساني كه مي توانند شعر بگويند، و دوم كساني كه شاعرند.به عنوان مثال در ادبیات كلاسيك به نظر مي رسد همام تبريزي از جمله كساني است كه مي تواند شعر بگويد. در واقع او از كساني است كه واقعاْ خيلي خوب شعر مي گويد. به اين بيت توجّه كنيد:
من اين آيينه هاي مختلف را
براي عكس رويت مي پرستم.

همام خوب شعر مي گويد ولي شاعر نيست در كنار او سعدي را داريم سعدي شاعر است چرا كه او ضمن استفاده از زبان و عناصر واژگاني عصر خودش كه به قول سيّد علي مير افضلي:« در يك دوره زماني ناچاراْ به هم شبيه مي شوند.» در عين حال دنياي خاصّ خودش را داشته است. ما مي توانيم براي سعدي، خاقاني، شاملو، اخوان ثالث و... دنيايي تصوّر كنيم. همه چيز به واژه ختم نمي شود به اين جمله از سيامك توجّه كنيد:« از آن جا كه دانسته ها و تجربيات و ابزار هاي تحليل و الگوريتم ذهن من با شما متفاوت است لذا دنياي شاعرانه ما با هم فرق مي كند.» دنياي هر شاعر بر خاسته از نوع تفكّري است كه در پشت شعر نهفته است. به نظر من هرگز تصوّر دو نفر از مفهوم واژه «خدا» يكسان نيست و به اندازه انسان ها مفهوم براي واژه «خدا» و يا «عشق» و... مي توان تعريف كرد. درست مثل « اثر انگشت آدمهايي » كه مسيح به آن اشاره كرده است. من شايد بتوانم واژه ها و قالب ها را تقليد كنم و به قول محسن اشتياقي « اوّل تقليد كنم تا راه و چاه را بشناسم » ولي اين آفت در راه است كه به چاه تقليد از انديشه گرفتار شويم و آن وقت است كه نه تنها خود را نيافته ايم، بلكه ديگري را هم گم كرده ايم و به قول ترانه شرقي: «خود را محكوم به يك شكل فكر كردن كرده ايم.»
نهايتاْ اين كه بدون در نظر گرفتن جهان بيني منسجم خيلي ها تحريك مي شوند كه چون فلان شاعر از اين واژه و آن موضوع استفاده كرده است و كاري موفّق داشته، پس روي به تقليد آورده كه اگر خوب از پس آن بر آيد مي شود همام تبريزي و با استناد به نوشته محسن اشتياقي شايد امروز دوازده هزار همام داريم كه فقط مي توانند خوب شعر بگويند ولي تا شاعر شدن فاصله مانده است.
در واقع حرف بر سر اين است كه بايد ميان« هنر» و« مهارت » فرق و تمايز قايل شد . حالا كه بحث تشخّص واژگاني تخصّصي شده است، بهترين مثالي كه در اين زمينه مي توانم داشته باشم اين است كه: اگر نوشتن زيبا كه از آن به عنوان هنر خوشنويسي ياد مي شود را در نظر بگيريد، اين كه من بنشينم و دو سال تمرين كنم كه براي نوشتن الف با قلم يك و نيم دانگ مشقي بايد طرف وحشي قلم از فلان جا شروع شود و به فاصله چهار نقطه امتداد ... آيا پس از دو سال يا ده سال مي توان از خط من به عنوان هنر نام برد و از من به عنوان هنرمند ياد كرد؟! اگر چنين است كه هر كس فرصت داشته باشد مي تواند با تمرين هنرمند خوشنويس شود. اين جا است كه مهارت را به جاي هنر مي گيريم و هر دو را به يك چوب مي رانيم وحال اين كه هنر مند شدن در خوشنويسي حال ديگري است كه مجال آن در اين بحث نيست... .
××××
امّا بعد از همه ی اين حرف ها كرگدن جمله ای نوشته است كه از آن مي توان براي بحث هاي آينده استفاده كرد.
او مي نويسد: « شاعر امروز دغدغه ی بشر را ندارد و بيشتر شخصي است. دغدغه و احساسات شخصي اش را روي كاغذ مي آورد.» در اين رابطه چنان كه مي دانيم افلاطون در كتاب «جمهور» خود از جامعه ايده آلي نام مي برد كه از آن با عنوان «اتوپيا» ياد شده است كه بعد ها فارابي آن را در رسالات خود به «مدينه فاضله» ترجمه كرد. اگر چه كم و بيش درباره آن خوانده يا شنيده ايم ولي نكته اي كه در اين مبحث به كار مي آيد اين است كه يكي از ويژگي هاي اين آرمان شهر آن است كه شاعران در آن هيچ جايگاهي ندارند و به عبارتي افلاطون ترجيح داده است كه در اين شهر شاعران را به زحمت نيندازد.
شايد با در كنار هم گذاشتن دغدغه هاي شاعر امروز چنان كه كرگدن نوشته است و مدينه فاضله ی بدون شاعر و نيز نقش ادبيات و بخصوص شعر در پرداخت جامعه امروز و فردا به اين نتيجه برسيم كه ....
(ادامه با كمك دوستانم در مطلب آينده)

راوي

فرصت براي آن چه شنيدي نداشتند
رفتند چون به عشق اميدي نداشتند
رفتند تا تمام كنند اين حضور را
باز آمدند و آن چه نديدي نداشتند
ديوارها طلسم شدند و دري نبود
قفلي نيافتند و كليدي نداشتند
مي خواستند تا بنويسند آفتاب
تاريك بود و سطر سپيدي نداشتند
راوي ادامه داد كه اين قصّه هم گذشت
حرفي نبود و شعر جديدي نداشتند

نوشته : حسن قریبی در ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظروز۱۳۸٢/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :