چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

چوپان دروغگو

چوپان فرياد زد: گرگ آمد... گرگ آمد... اما هيچ كس از جايش تكان نخورد. پدر ها آنقدر گرفتار كار و زندگي بودند كه يا صدايي نشنيدند ويا پيش خودشان گفتند تا بخواهيم حجره را ببنديم واين مسير را برويم ببينيم چه خبر است دست كم دوازده سيزده تا مشتري را از دست داده ايم. تازه مگر ما حريف گرگ مي شويم . از آن طرف، به هر حال گرگ ها هم آدم هستند و گرسنه مي شوند فوقش چند تا گوسفند مي گيرند و مي روند پي كارشان و دوباره سرگرم كار شدند. از آن طرف زنهايشان هم آن قدردر گير اثبات حقوق تساوي بين مرد و زن بودند كه با شنيدن صداي چوپان اولين آرزويي كه به ذهنشان رسيد اين بود كه اي كاش ماده گرگي به گله زده باشد وباعث شده با شد مرد ها بيشتر روي زن ها حساب كنندو پاك يادشان رفت كه گرگ ها گوسفند نر و ماده نمي شناسند. اما در اين ميان فقط بچه ها بودند كه با شنيدن صداي چوپان ذوق كردند و هورا كشيدند ودر حالي كه به كوچه ريختند يك صدا فرياد زدند: آهاي آهاي چوپان درغگو... چوپان دروغگو ....

شب

شب بود -اگر شب بود -، دلتنگ ترين شب بود
فرداي فرو رفتن ، فرداي همين شب بود
تاريك - اگر پلكي ، بيهوده به هم مي خورد
گفتند ببين ، ديديم ، معناي« ببين» شب بود !!
گفتند نمي بينيد ؟ نور است كه مي بارد
ديديم هوا شب بود ، ديديم زمين شب بود
رفتند ... نمي دانيم ، ماندند ... نمي دانيم
آن سوي اگر ترديد ، اين سوي يقين شب بود
گفتند چراغي را ، دي شيخ به روز افروخت
ما قصهء آن روزيم، روزي كه چنين شب بود

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظروز۱۳۸٢/٢/۳
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :