چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

تب اشراق





گله در سكوت شبي ديگر آرميده بود وچوپان در انديشه اي خاموش .آن سوي برهمن را با مهتاب در خلوتي راز گونه رخصت موانست دست داده بود. چوپان بره ها را چپ و راست مي نگريست . جوالي بر دوش و عصايي بر دست . آب از ديده گان گشود و اين بيت، زمزمه همي كرد:
.... گرگ ها مي ميرند، بره ها مي مانند
وشبي چوپان گفت: به همين دل شاديم ...
ساعتي بگذشت. برهمن از مجالست مهتاب برخواست و به نزديك چوپان شد . وي راآواز داد : اكنون كه چندي به محل شرف آفتاب دربرج حمل نمانده است و موسم بهار در راه است ، تورا چه وقت گريستن ؟ چوپان گفت: از آن انديشم كه اين سفرنامه را بي گزند گرگ وآفت حوادث دهر به انجام نرسانم. برهمن گفت : اين بيم بر تو روانيست مگر تو را خواب نوشين در ربايد، كه خفتن را عقوبتي بس عظيم در قفاست. مگر تا آن حكايت شنيده باشي ؟ چوپان گفت : وآن كدام است ؟ برهمن چنين برخواند:
(چوپان نامه باب ششم)

تب اشراق

خواب بودند كه با زلزله بيدار شدند
سقف ها رحم نياورده و آوار شدند
خواب بودند كه از پشت درختان كبود
تيره بالان بد آهنگ پديدار شدند
خشت هايي كه به چشم همه شان خوار نمود
دست در دست هم آورده و ديوار شدند
گوش ها مملو از آواز پر جبرائيل
سينه ها از تب اشراق تل انبار شدند
جاده ها تيز سفرنا مه شان را بستند
بس كه بيهوده در اين دايره تكرار شدند

نوشته : حسن قریبی در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظروز۱۳۸۱/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :