چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

اين سايه ها

... چوپان را جمعيت خاطر از كف برفت. آهي كشيد و برهمن را گفت: برافواه و زبان هاست كه هر گاه جماعت را ميل به كاري درافتد به اتفاق از آن نيك برآيند چندانكه كاوه ضحاك را به همد لي با جماعت ازاورنك سعايت به زير اندر آورد .پس چگونه است كه اين چنين بي خبر از هم افتاده اند و اصحاب معرفت به نشخوار واگويه هاي خويش روزگار مي گذرانند . .برهمن گفت : بر ايشان خرده روا ست برآنكه همواره در كارها ناتمامند.چونانكه در كتابت هر داستان، ديباچه را نبشته اند وما بعد آن را به قلم تقدير سپرده اند .چنانكه در مثال ما چه دانيم كه همان جماعتي كه با كاوه همدلي كردند و آفريدون را بر تخت نشاندند . پس از اندي با او چه كردند؟
اما در باب اصحاب معرفت ،.بر آنان نيز دلتنگيم كه هر چه مردم را فروتر ديدند البته خود را فراتر يافتند و جاي آن كه ديگران را به خود رسانند چندان فاصله برآوردند كه نه آنكه همدلي بل همزباني را نيز بر نتافتند. وامثال همراهان ايشان حكايت آن« سايه ها» باشد. چوپان پرسيد : كدام است آن ؟ برهمن گفت:.....
(چوپان نامه باب پنجم)

اين سايه ها

رفتند وآمدند و همان جا نشسته اند
اين سايه ها كه آ ن طرف ما نشسته اند
در زير نور كهنهء يك شمع نيمه سوز
ظاهر شدند و بر كف شن ها نشسته اند
ارواح مرده اند كه توبيخ مي شوند
از ياد رفته اند كه تنها نشسته اند
آنان كه ايستادنشان با شكوه بود
در اضطراب روز مبادا نشسته اند
فرسوده مي شوند يقين در مسير باد
اين سنگواره ها كه سراپا نشسته اند
ما را براي ما به قضاوت نشانده اند
خود را براي خود به تماشا نشسته اند
آنان قفط به خاطر يك صبح بي دريغ
آنا ن قفط به خاطر فردا نشسته اند

نوشته : حسن قریبی در ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظروز۱۳۸۱/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()  لینک


نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :