چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: حسن قریبی - ۱۳۸٦/٩/۱۱

گره روسری‌اش را تا زیر گلو محکم کرد و کیفش را از روی نیمکت بتُنی پارک برداشت و گفت: «تا حالا که صبر کردی، یه روز دیگه روش. فردا همه‌چیز تموم می‌شه، هرکی سی خودش. یادته گفتی از هیچ‌کدوم از بچه‌های دانشکده خبر ندارم؟ حالا فکر کن من هم یکی از همون بچه‌ها. چهار سال رو با هر خوبی و بدی سر کردیم و ازاین‌به‌بعد هرکی پروندۀ خودش رو می‌زنه زیر بغلش و می‌ره دنبال زندگیش.»

   برای اینکه خودش یا من را دلداری بدهد سرش را یک‌وَری رو به بالا چرخاند و گفت: «دیدی که هرجاش رو می‌کشیدیم یه جاش کم می‌اومد،  فقط دلم برای دور و بریا می‌سوزه. بیچاره‌ها از هیچی خبر ندارن. بابا رو بگو! امروز زنگ زده‌بود که اون هفته می‌رن ویلا. اصرار که شماها هم خالی کنید بیاین. فکری‌ام چه‌جوری بهشون بگم. مثل خبر مرگ می‌مونه. این چند روز هم به هزار ضرب‌وزور گفتم رفتی مأموریت.»

   زل زده‌بودم توی چشم‌هاش و به سایۀ مژه‌هایش که افتاده‌بود روی پلک‌هاش خیره شده‌بودم. اشک‌هایش را که نفهمیدم کی راه ‌افتاده‌بود پاک کرد و گفت: «فردا یه‌کم دیر میام. امشب مدارک رو بذار دم‌دست. به سهیل و سعید زنگ بزن فردا یادشون نره! دو تا شاهد مرد لازمه». فکر کردم «مرد» را از قصد یک جوری گفت، بقیۀ حرفش را خورد و با لبخندی ساختگی پرسید: «خُب، من دارم می‌رم؛ از انقلاب چیزی نمی‌خوای؟» همین‌طوری از بالای عینک نگاهش کردم. خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: «اگه رسالۀ قشریه رو دیدم حتماً برات می‌خرم» و بعد با صدای لرزان گفت: «گفتی ناشرش کی بود؟» و منتظر جواب نشد و سرش را از من دزدید و رفت.

   انگشت‌هایم را به سطح لیز بتنی نیمکت پارک کشیدم، سر راه به چند تا مورچه برخوردم که با یک‌ریزه کلوچۀ نادری چه حالی می‌کردند. یاد سفر چمخاله افتادم، یاد همان عصری که رودخانه را تا دریا پارو زدم. با احتیاط نشست و پرسید: «تو تا حالا پارو زدی؟» گفتم: «نه؟» گفت: «شنا چی؟ شنا بلدی؟» گفتم: «به اندازۀ عرض استخر، زود خسته می‌شم.» دوباره پرسید: «نپرسیدی عمق اینجا چقدره؟» گفتم: «مهدی می‌گفت پنجاه متر! راست و دروغش پای خودش. تازه قسمت سختش اونجاییه که به دریا می‌ریزه.» چیزی نگفت. به سایۀ خیس درخت‌هایی که روی آب می‌رقصیدند خیره ‌شد. انگار خودش را به من و قایق و رودخانه سپرد.

   قدم از قدم برنداشتم. وقتی روی میز پزشکی قانونی چشمم به رسالۀ قشریه افتاد سرم را  برگرداندم و بغضم ازهم پاشید و فقط توانستم بگویم: «خودشه!» دکتر گفت: «حالا بد نیست یه نگاهی بندازی، شاید اون نباشه... بقیۀ حرف‌های دکتر وسط هق‌هقم گم شد.

   روی نیمکت پارک نشستم و رسالۀ قشریه را ورق زدم. صفحۀ شناسنامه را باز کردم: چاپ پنجم، تیراژ 3500 جلد.  بی‌اختیار سه‌هزاروپونصد تا رو در پنج ضرب کردم. سه پنج تا پونزده ‌تا، پنج پنج تا هم بیست‌وپنج تا؛ یعنی روی‌هم هفده‌هزاروپونصد جلد. با خودم گفتم: حالا که چی؟ یعنی هر جنازه‌ای‌که توی این مملکت پیدا کنن که یه رسالۀ قشیریه همراش باشه باید زن من باشه؟ یاد پزشکی قانونی افتادم. ازبس به‌هم‌ریخته بودم بقیۀ وسایل روی میز به چشمم نیومده‌بود. نکنه امروز دم در دادگاه منتظرم بوده. کاش ملافه را کنار زده‌بودم. دوباره پوزخندی به خودم زدم و گفتم: هفده‌هزاروپونصد جلد رسالۀ قشریه دست این مردمه، چه ربطی به من و زندگیم داره؟ تازه مگه من ازش خواستم برام کتاب بخره؟ من‌که تو چمخاله بهش گفته‌بودم که دفعۀ اولمه که پارو می‌زنم. من که گفتم قسمت سختش اونجاییه که به دریا می‌ریزه. اصلاً خودش اصرار داشت که پرونده‌مون رو بذاریم زیر بغلمون و بریم سی خودمون. یعنی حالا چی می‌شه؟ اصلاً من تو پزشکی قانونی چه‌کار می‌کردم؟ چی شد که منو خبر کردن؟!

   هیچ وقت از بهشت زهرا خوشش نمی‌اومد. وای چقدر کار دارم، پس ویلای شمال چی‌ می‌شه؟ پیرهن مشکیم اتو نداره. فردا همه به من تسلیت میگن. پس دادگاه چی میشه؟ ساعت چند شد؟!

 

   نمی‌دونم زنگ چندم تلفن بود که گوشی را برداشتم. با دلخوری گفت: «تو دست از این کارات برنداشتی؟ حالا من هیچی، سهیل و سعید بیچاره رو بگو! کلی خجالت کشیدم. راستی رسالۀ قشریه رو تموم کرده‌بود، گفت چاپ ششم برای نمایشگاه آماده می‌شه.»
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :