چوپان...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٦/۱/٢٠

 

شعر تو بسته‌ترین پنجره‌ها را رد کرد

حال ما خوب شد و حال خودت را بد کرد

 

مثل پیغمبر پیری که غم طوفان داشت

کارهایی که به هم جور نمی‌آمد کرد

 

تو نشستی و نوشتی و گذشتی و گذشت

دل دریایی ما بود که جزر و مد کرد

 

«مدعی خواست که آید به تماشاگه راز»

شعر تو راه همین مدعیان را سد کرد

 

شاعری تکه جنونی‌ست که چسبیده به کفر

مثل کاری‌ست که اهریمن با ایزد کرد

 

قسمت این بود که شاعر بشوی سخت نگیر

بنشینیم ببینیم چه می‌باید کرد؟

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٦/۱/٢٠

 

 

جزیره ای بدرخشید و قایقم گم شد
زدم به آب و حساب دقایقم گم شد

در اولین قدمم روی ساحلی گمنام
کلید کوچک درک حقایقم گم شد

کدام موج‌مرا از مسیر دور انداخت!؟
کدام‌مرحله باد موافقم گم شد!؟

کسی جواب سوال مرا نمی دانست
کسی نبود !!! که دنیای سابقم گم شد

«بهار بود و‌تو بودی و عشق بود و امید»
بهار رفت و تمام سوابقم گم شد

به عشقت ای همه خوبی زدم به دریاها
در این جزیره ولی قلب عاشقم گم شد

 
نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٦/۱/٢٠

ما مثل کبک
سر به زیر برف فرو نبرده‌ایم
ما
سالهاست
زیر برف
زندگی می کنیم

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٦/۱/٢٠

دائم به فکر رفتن و اغلب نمی‌رسیم
یعنی که می‌رویم و‌ مرتب نمی‌رسیم

با ذهن بی‌سؤال و قدم‌های کورمال
هرگز به یک بلوغ لبالب نمی‌رسیم

شاعر شدیم و شعر سفر ساز می کنیم
اما به گرد پای مخاطب نمی‌رسیم

وقتی که جاده زیر قدمهایمان کج است
حتی غروب جمعه به مکتب نمی‌رسیم

شاید شبی به لطف غزل سرخوشی کنیم
اما به یک مقام مقرب نمی‌رسیم

‎آنان که رفته‌اند به فردا رسیده‌اند
ما دیر کرده‌ایم به امشب نمی‌رسیم

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٦/۱/٢٠

من غزل می‌گویم و در دفترم گم می‌کنم
بدتر اینکه هرچه دفتر می خرم گم می‌کنم

شعرهایم را که من حتی خودم نشنیده‌ام
لابه‌لای چیزهای دیگرم گم می‌کنم

هرکه چیزی گم کند یک روز پیدا می‌کند
هرچه پیدا می‌کنم من می برم گم می‌کنم

خاطراتم جای امنی نیست... یادم می رود!
یاد باد او را که من از خاطرم گم می‌کنم

«دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد»
آن رفیقی را که من می‌پرورم گم می‌کنم

بی‌تو من این روزهای گیج و گول و خسته را
با امید روزهای بهترم گم می‌کنم

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩۳/۳/٢۸

 

 

بیگانه‌ایم و کاش تمنایمان کنند

شاید به این بهانه مداوایمان کنند

 

ما خط سومیم که خطاط روزگار

هرگز نخواسته‌است که معنایمان کنند

 

خود را وبال گردن مردم نکرده‌ایم

ترجیح می‌دهیم تقاضایمان کنند

 

فریاد ما به منزله‌ی اعتراض نیست

فریاد می‌کشیم که پیدایمان کنند

 

تعبیر ایستادنمان سرکشی نبود

می‌خواستیم خوب تماشایمان کنند

 

یعنی اگرچه لایق این قبله نیستیم

این منصفانه نیست که حاشایمان کنند

 

طرحی شدیم و روی زمین نقش بسته‌ایم

وقتش رسیده است که اجرایمان کنند

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

گفتم اما من

دوستت دارم

گفت:

اما

من

دوستت ندارم.

سرم را برگرداندم گفتم

گارسون

لطفاً صورتحساب

نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

در دور باطل همچنان دنبال حق بودند

حق داشتند اما همیشه مستحق بودند

 

با بادبان‌های فراخ و قایقی رهوار

محتاج لطف یک نسیم بی‌رمق بودند

 

از این طرف راضی به تقدیر خداوندی

از آن طرف در فکر برگشت ورق بودند

 

در انتظار روز موعودی که می‌آید

لبخند بر لب داشتند اما دمق بودند

 

آنان که با شیطان به تعطیلات می‌رفتند

در ظاهراز شرم خدا خیس عرق بودند

 

از تنگ و تا افتاده اما با کمی تدبیر

خود را اتو کردند و عمری شق‌ و رق بودند

 
نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

پدرم می‌گفت

از هر چیز که بدم می‌آمد

سرم می‌آمد

اما من

از هر چیز که سرم می آید

بدم می‌آید

 
نویسنده: حسن قریبی - ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

آدم هم که نباشی

اتفاقی نمی‌افتد

در این سرزمین

فقط کوه به کوه می‌رسد

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :